الفيض الكاشاني
60
منتخب مكاتيب قطب ( فارسى )
غفلت دل است از نبأ عظيم . و چون اين غفلت قوّت و رسوخ يافت و معلوم است كه انتهاء « 1 » آدمى از معاصى براى خوف آخرت و اجلال خداىاست عزّوجلّ لاجرم چون از آن غافل باشد اقدام بر معاصى كه مقتضيات طبع است دست دهد . رهايى از گناه پس اشتغال به مالايُعنى اگر بالذّات اثم « 2 » نباشد منجر شود به اثم . وليّم بداند اگر چه محرّمات امور معدوده است امّا تا دست از بسيارى مباحات باز ندارند ملكهء عصمت كه حاجز است ميان آن كس و محرّمات ، مكتسب نگردد . و چون ملكه عصمت حاصل نباشد البتّه در معاصى افتد . بلى بعد از آن كه ملكهء عصمت مكتسب شود و راسخ گردد و از تزلزل آمن شود اگر شخص توسّع « 3 » كند در رُخَص « 4 » شايد . و اين كه فلان مباح است و فلان محظور نسبت با او باشد امّا نسبت با مبتدى خام كه ملكات فاضله وى را مكتسب نگشته ، همهء اين ها محظور است ، بعضى بالذّات و بعضى بالعَرض . و مَثَل اين مَثَل طعام است كه انقسام او به مأكول و غير مأكول نسبت با اصحّا « 5 » است ، امّا نسبت با مرضى ، همه غير مأكول است الّا اطعمهء معيّنه كه طبيب فرمايد . و گمان نبرد كه معصيت منحصر در شرب خمر و سَرَق « 6 » و قتل نفس و كذا و كذا است و او را ملكه از انتهاء اين ها حاصل است ، براى آن كه معاصى قلب از اين ها بيرون است و غير صدّيقان را ملكهء انتهاء از آن نه
--> ( 1 ) . انتهاء : باز داشتن . ( 2 ) . اثم : گناه . ( 3 ) . توسّع : فراخ دستى . ( 4 ) . رُخَص : جمع رخصت ، جايزها . ( 5 ) . اصحّا : تن درستان . ( 6 ) . سرق : دزدى .