الشيخ البهائي العاملي

42

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

590 هان مخند اى نفس بر عابد ز جهل * هان مدان رستن ز نقص عقل سهل در كمين خود نشينى گر دمى * خويش را بينى كم از عابد همى گر تو اين اموال دانى مال رب * بهر چه در غصب دارى روز و شب گر بود در عقد قلبت آنكه نيست * مال جز مال خدا ، پس ظلم چيست ؟ آنچه دارى ، مال حق دانى اگر * پس به چشم عاريت در وى نگر زان بهر وجهى كه خواهى نفع گير * داده بهر انتقاع او را معير ليك نه وجهى كه مالك نهى كرد * تا شوى از خجلت آن روى زرد گر نكردى اين لوازم را ادا * دعوى ملزوم كردن دان خطا عابد اندر عقل گرچه بود سست * بود اخلاص و عباداتش درست كان ملك تا آنزمان آمد پديد * علت نقصان اجر وى بديد 600 تا كه آخر در خلال گفتگو * كرد استنباط ضعف عقل او هست در عقل تو نيز اين اختلال * نفى خر كرد او ز حق ، تو نفى مال در تو آيا هست اخلاص و عمل ؟ * پس چه خندى بر وى ، اى نفس دغل ! فصل فى العقل چيست دانى عقل در نزد حكيم ؟ * مقتبس نورى ز مشكوة قديم از براى نفس تا سازد عيان * از معانى آنچه ميتابد بر آن چون جمال عقل عين ذات اوست * نيستش محتاج عينى كو نكوست بلكه ذاتش هم لطيف و هم نكوست * ديگران را نيز نيكوئى به اوست پس اگر گوئى چرا نيكوست عقل * خواهمت گفتن نكو زانروست عقل جان و عقل آمد بعينه جان نور * كه بود از عين ذات او ظهور او بذاته ظاهر آمد نى بذات * فهم كن تا وارهى از مشكلات