الشيخ البهائي العاملي

43

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

نير اعظم دو باشد ، شمس و عقل * جسم و جان باشند عقل و شرع و نقل 610 نور عقلانى فزون از شمس دان * زانكه اين تابد بجسم و آن بجان نور عقلانى كند تنوير دل * نور شمسانى كند تنوير گل شمس بر ظاهر همين تابان بود * ليك باطن از خرد ريان بود گر تو وصف عقل از من نشنوى * گوش كن ابيات چند از مثنوى قال المولوى المعنوى مشورت ميكرد شخصى با يكى * تا يقينش رو نمايد بيشكى گفت اى خوش نام غير من بجو * ماجراى مشورت با وى بگو من عدوم مر ترا ، با من مپيچ * نبود از رأى عدو پيروز هيچ رو كسى جو كه ترا او هست دوست * دوست بهر دوست لا شك خير جوست من عدوم چاره نبود كز منى * كژ روم ، با تو نمايم دشمنى حارسى از گرك جستن شرط نيست * جستن از غير محل ناجستنيست 620 من ترا بىهيچ شكى دشمنم * من ترا كى ره نمايم ، ره زنم هركه باشد همنشين دوستان * هست در گلخن ميان بوستان هر كه با دشمن نشيند در زمن * هست اندر بوستان در گولخن دوست را ما زار از ما و منت * تا نگردد دوست خصم و دشمنت خير كن با خلق از بهر خدا * يا براى جان خود اى كدخدا تا هماره دوست بينى در نظر * در دلت نايد ز كين ناخوش صور چونكه كردى دشمنى پرهيز كن * مشورت با يار مهر انگيز كن گفت ميدانم ترا اى بو الحسن * كه توئى ديرينه دشمن‌دار من ليك مرد عاقلى و معنوى * عقل تو نگذاردت كه كج روى طبع خواهد تا كشد از خصم كين * عقل بر نفس است بند آهنين 630