الشيخ البهائي العاملي
8
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
مولوى را هست دايم اين گمان * كان بيابد زيب ز اسباب جهان نقص علمست اى جناب مولوى * حشمت و مال و منال دنيوى قاقم و خز چند پوشى چون شهان * مرغ و ماهى چند سازى زيب خوان خود بده انصاف اى صاحب كمال * كى شود اينها ميسر از حلال ! اى علم افراشته در راه دين * از چه شد مأكول و ملبوست چنين ؟ چند مال شبهه ناك آرى به كف ؟ * تا كه باشى نرم پوش و خوش علف ؟ عاقبت سازد ترا از دين برى * اين خود آرائى و اين تن پرورى لقمه كايد از طريق مشتبه * خاك خور خاك و بر آن دندان منه كان ترا در راه دين مغبون « 1 » كند * نور عرفان از دلت بيرون كند لقمهى نانى كه باشد شبهه ناك * در حريم كعبه ابراهيم پاك گر بدست خود فشاندى تخم آن * ور بگاو چرخ كردى شخم آن ور مه نو در حصادش داس كرد * ور به سنگ كعبهاش دست آس كرد ور به آب زمزش كردى عجين * مريم آئين پيكرى از حور عين ور بخواندى بر خميرش بىعدد * فاتحه با قل هو اللّه احد ور بود از شاخ طوبى آتشش * ور شدى روح الامين هيزم كشش ور تو بر خوانى هزاران بسمله * بر سر آن لقمهى پر ولوله عاقبت خاصيتش ظاهر شود * نفس از آن لقمه ترا قاهر شود در ره طاعت ترا بيجان كند * خانهى دين ترا ويران كند درد دينت گر بود اى مرد راه * چارهى خود كن كه دينت شد تباه از هوس بگذر رها كن كش و فش * پا ز دامان قناعت در مكش گر نباشد جامهى اطلس ترا * كهنه دلقى ساتر تن بس ترا ور مزعفر نبودت با قند و مشك * خوش بود دوغ و پياز و نان خشك
--> ( 1 ) - نخ : مفتون