الشيخ البهائي العاملي
9
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
ور نباشد مشربه از زرّ ناب * با كف خود ميتوانى خورد آب ور نباشد مركب زرين لگام * ميتوانى زد بپاى خويش گام ور نباشد دور باش از پيش و پس * دور باش نفرت خلق از تو ، بس ور نباشد خانههاى زر نگار * ميتوان بردن بسر در كنج غار ور نباشد فرش ابريشم طراز « 1 » * با حصير كهنهى مسجد بساز ور نباشد شانهيى از بهر ريش * شانه بتوان كرد با انگشت خويش هر چه بينى در جهان دارد عوض * در عوض گردد ترا حاصل غرض بى غرض دانى چه باشد در جهان ؟ * عمر باشد ، عمر ، قدر آن بدان . . . فصل فى الفوائد « 2 » المتفرقه فيما يتضمن الاشارة الى قوله تعالى : إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً « 3 » ابذلو ارواحكم يا عاشقين * ان تكونو فى هوانا صادقين داند اين را هر كه زين ره آگهست * كاين وجود و هستيش سنگ رهست گوى دولت آن سعادتمند برد * كو بپاى دلبر خود جان سپرد جان ببوسى ميخرد آن شهريار * مژده اى عشاق كاسان گشت كار گر همى خواهى حيات و عيش خوش * گاو نفس خويش را اول بكش در جوانى كن نثار دوست جان * رو عوان بين ذلك را بخوان پير چون كشتى گران جانى مكن * گوسفند پير قربانى مكن
--> ( 1 ) - طراز ( بكسر طاء ) زينت و نقش و نگار جامه - طريقه - روش و درر فارسى هم گويند . ( 2 ) - نخ : نبذ ( 3 ) - نخ : بقرة لاية