الشيخ البهائي العاملي

مقدمه 2

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

يكى ديگر از عوامل شناسائى و شهرت او غير از مقامات علمى و هنرى و ادبيش سياحتهاى طولانى او بشهرهاى ايران و ممالك خارج از كشور است در سال 988 هجرى قمرى بتبريز مسافرتى كرده و در آنجا غزلى عاشقانه پرداخته كه بنام شبهاى تبريز در آثار او مندرج مىباشد « 1 » شيخ بهائى با تمام كسب شهرت و دهاء ذاتى و تحصيل علم و معرفت به علت اينكه ميخواسته ذى فنون باشد در هر يك از رشته‌ها از ( ذى فن ) ها عقب مانده است به اين معنى كه در هيچيك از رشته‌هاى مختلف تبحر و عمق كافى پيدا نكرده است و اين عدم موفقيت علل مختلفى دارد كه ما اجمالا بذكر بعضى از علتهاى آن مىپردازيم . در قريحه شاعرى كه مايه آن موهبت فطرى است هيچ ترديد ندارد كه شيخ بهائى از اين عطيه خداوندى بىبهره نبوده است ولى به علت خوض و تدقيق در مسائل علمى و كشف معضلات رياضى نتوانسته است آن لطافت و حساسيت را حفظ كند همين طور كه در آثار عرفانى و صوفيانه او هيچ شور و جذبهء نيست ولى براى اينكه از اساتيد سخن عقب نماند باقتفاى آنها رفته و همين تقليد و تبعيت از سبك ديگران روال سخن و سياق كلام را از دست او گرفته و روشهاى مختلفى در آثار او پديد آورده است مثلا در مثنوى دنبال جلال الدين مولوى و شيخ عطار و در غزل‌هاى عارفانه بتقليد سعدى و عراقى و گاهى هم بسبك سخن روز كه همان طرز جديد هندى يا اصفهانى كه در زمان صفويه ظهور كرده برخاسته و بعضى غزلهاى خود را بشيوه غنى كشميرى - بابا فغانى - عرفى شيرازى « 2 »

--> ( 1 ) معلوم مىشود شيخ بهائى هم آخر پيرى و زهد و علم مثل شيخ صنعان كه پير عهد خويش بود اسير ديده معشوقه باز شده و بتركان خطه تبريز دل و دين باخته است : شد هوش دلم آفت آن غمزه خونريز * اين بود مرا فايده از ديدن تبريز اى دل تو در اين ورطه مزن لاف صبورى * وى عقل تو هم بر سر اى واقعه مگريز ( 2 ) مثلا اين غزل كه از شيخ بهائى است شباهت كاملى بغزلهاى عرفى شيرازى دارد همان شيوهء كه عرفى خود در آن تتبعى تازه دارد : پاى اميدم بيابان طلب گم كرده‌ام * شوق موسايم سر كوى ادب گم كرده‌ام باد گلزار خليلم شعله دارم در بغل * نالهء ايوب دردم راه لب گم كرده‌ام