الشيخ البهائي العاملي

71

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

غرور و شكايت اگر كنم گله من از زمانه‌ى غدار * بخاطرت نرسد از من شكسته غبار به گوش من سخنى گفت دوش باد صبا * من از شنيدن آن گشته‌ام ز خود بيزار كه بنده را بكسان كرده‌اى شها نسبت * كه از تصور ايشان مرا بود صد عار شها شكايت خود نيست گر چه از آداب * ولى بوقت ضرورت روا بود اظهار رواست گر من ازين غصه خون بگريم ، خون * سزاست گر من ازين غصه زار گريم ، زار بپرس قدر مرا گر چه خوب ميدانى * كه من گلم گل و خارند اين جماعت ، خار من آن يگانه دهرم كه وصف فضل مرا * نوشته منشى قدرت بهر در و ديوار بهر ديار كه آئى حكايتى شنوى « 1 » * بهر كجا كه روى ذكر من بود در كار تو قدر من نشناسى مرا بكم مفروش * بهائيم من و باشد بهاى من بسيار * * *

--> ( 1 ) - نخ : شنويم