احمد احمدى بيرجندى

63

مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )

همايون روز نوروز است امروز به فيروزى * بر اورنگ خلافت كرده شاه لافتى مأوا 100 شهنشاه غضنفر فر پلنگ آويز اژدر در * امير المؤمنين حيدر على عالى اعلا به رتبت ساقى كوثر به مردى فاتح خيبر * به نسبت صِهر پيغمبر ولىّ والى و الا ولىّ حضرت عزّت ، قسيم دوزخ و جَنّت 101 * قوام مذهب و ملّت نظام الدين و الدنيا از آنش عقل در گوهر شمارد جفت پيغمبر * كه بىچون است و بىانباز آن يكتاى بىهمتا * * * * زهى مقصود اصلى از وجود آدم و حوا * غرض ذات همايون تو از دنيا و مافيها 102 رخ از خواب عدم ناشسته بود آدم كه فرق تو * مكلّل شد به تاج لافتى و افسر لولا شد از دستت قوى دين خدا آيين پيغمبر * شكست از بازويت مقدار لات و عزّت عُزّا نگشتى گر طراز گلشن دين سرو بالايت * نديدى تا ابد بالاى لاپيرايهء الّا 103 در آن روز سلامت سوز كز خون يلان گردد * چو روى ليلى و دامان مجنون لاله‌گون صحرا كمان بر گوشه بر بندد گره چون ابروى ليلى * علم بگشايد از پرچم گره چون طرّهء سلمى ز آشوب زمين و ز گير و دار پر دلان افتد * بد انسان آسمان را لرزه بر تن رعشه بر اعضا كه پيچد برّه را بر پاى ، حبل كفّهء ميزان 104 * درافتد گاو را بر شاخ ، بند تركش جوزا يكى با فتح همبازى يكى با مرگ هم بالين * يكى را اژدها بر كف يكى در كام اژدها كنى چون عزم رزم خصم جبريل امين دردم * كشد پيش رهت رخشى زمين پوى و فلك پيما سر افليت روان از راست ميكالت دوان از چپ 105 * ملايك لافتى خوانان برندت تا صف هيجا به دستى تيغ چون آب و به دستى رمح چون آتش * برانگيزى تكاور دُلدُل هامون نورد از جا عيان در آتش رمح تو ثعبان‌هاى برق افشان * نهان از آب شمشير تو درياهاى طوفان‌زا اگر حلم خداوندى نياويزد به بازويت * چو يازى دست سوى تيغ و تازى بر صف اعدا ز برق ذو الفقارت خرمن هستى چنان سوزد * كه جاندارى نگردد تا قيامت در جهان پيدا ز خاك آستان و گرد نعلينت كند رضوان * عبير سنبل غلمان و كحل نرگس حورا ز افعال و صفات و ذاتت آگه نيستم ليكن * توئى دانم امام خلق بعد از مصطفى حقّا به هركس غير تو نام امام ، الحقّ بدان ماند * كه بر گوسالهء زرّين خطاب ربّنا الاعلى من و انديشهء مدح تو باد ازين هوس شرمم * چسان پرّد مگس جائى كه ريزد بال و پر عنقا