احمد احمدى بيرجندى

61

مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )

هر روز مىنهد به زمين روى تابناك * گويا به بوى عاطفت داور آفتاب جوياى كوى كيست كه در طى اين بروج * هر روز مىرود به ره ديگر آفتاب تا ره برد به خاك دَرِ شحنِهء نجف * گردد در آسمان ز پى رهبر آفتاب زين گونه بر سپهر برآمد از اينكه داشت * بر جبهه داغ بندگى حيدر آفتاب بس تفته است و سوخته چندان عجب مدار * افتد اگر به پاى شه كوثر آفتاب آن سرورى كه بهر نمازش ز باختر * آورد باز معجز پيغمبر آفتاب 96 آن صفدرى كه كسب ظفر تا كند ازو ، * شايد به مَهچهء علمش پيكر آفتاب لرزد به خود هنوز برين قلعهء بلند * ز آندم كه كَنْد شاه در از خيبر ، آفتاب اى موكب جلال تو بر چرخ گرم سير * در آن ميانه از همه واپس‌تر آفتاب هم نوح و هم سفينه توئى در ولاى تو * در بحر آبگون فكند مِعْبَر آفتاب ماند از براى پاس ادب حضرت تو را * در زينهء چهارم اين منبر آفتاب 97 جز مدحت جلال تو حرف دگر نيافت * گرديد پاى تا سر اين دفتر آفتاب تو آفتاب دينى و اصحاب چون نجوم * نور ستاره را چه كند كس در آفتاب رأى تو گر سپاه كشد بر فلك شود * هر ذرّه‌ات ز گرد ره لشگر آفتاب در سايهء لواى تو شايد كه جا كند * خواهد پناه اگر به صف محشر آفتاب رأيت اگر سكون فلك اقتضا كند * بر زورق سپهر شود لنگر آفتاب در روضهء تو عود بر آتش مگر نهد * چون خادمان نهاده به سر مجمر آفتاب اى آمده به خدمت تو همچو بندگان * گاهى ز باختر گهى از خاور آفتاب 98 يكذرّه التفات تو كافى بود مرا * اى بندگان جاه ترا كمتر آفتاب در هر دو عالمم به نوائى رسان ز لطف * بر نيك و بد چو هست ضيا گستر آفتاب تا انقضاى گردش اين چرخ نيل فام * در صبح احمر آيد و شام اصفر آفتاب روى عدوت زرد و رخ دوستان تو * سرخ از فرح چنانچه به صبح اندر آفتاب