احمد احمدى بيرجندى
24
مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )
شو مدينهء علم 17 را در جوى پس در وى خُرام * تا كى آخر خويشتن چون حلقه بر در داشتن چون همى دانى كه شهر علم را حيدر دَر است * خوب نبود غير حيدر مير و مهتر داشتن كى روا باشد به ناموس و حِيَل در راه دين * ديو را بر مسند قاضىّ اكبر 18 داشتن من چه گويم چون تو دانى مختصر عقلى بود * قدر خاك افزونتر از گوگرد احمر داشتن از تو خود چون مىپسندد عقل نابيناى تو * پارگين را قابل تسنيم و كوثر داشتن مر مرا بارى نكو نايد ز روى اعتقاد * حقّ حيدر بردن و دين پيمبر داشتن آنكه او را بر سر حيدر همى خوانى امير * كافرم گر مىتواند كفش قنبر داشتن تا سليمانوار باشد حيدر اندر صدر مُلك * زشت باشد ديو را بر تارك افسر داشتن 19 آفتاب اندر سما با صد هزاران نور و تاب * زُهره را كى زَهره باشد چهره از هر داشتن خضر فرّخ 20 پى دليلى را ميان بسته چو كلك * جاهلى باشد ستورلنگ ، رهبر داشتن گر همى خواهى كه چون مهرت بود مهرت قبول * مِهر حيدر بايدت با جان برابر داشتن چون درخت دين به باغ شرع هم حيدر نشاند * باغبانى زشت باشد جز كه حيدر داشتن جز كتاب اللّه و عترت ز احمد مرسل نماند 21 * يادگارى كان توان تا روز محشر داشتن از گذشت مصطفاى مجتبى جز مرتضى * عالم دين را نيارد كس معمّر داشتن از پى سلطان دين پس چون روا دارى همى * جز علىّ و عترتش محراب و منبر داشتن هشت بستان را كجا هرگز توانى يافتن * جز به حبّ حيدر و شبير و شُبَر 22 داشتن گر همى مؤمن شمارى خويشتن را بايدت * مُهر زرّ جعفرى بر دين جعفر 23 داشتن پند من بنيوش و علم دين طلب از بهر آنك * جز به دانش خوب نبود زينت و فر داشتن علم دين را تا نيابى چشم دل را عقل ساز * تا نبايد حاجتت ، بر روى ، معجر داشتن علم چبود ؟ فرق دانستن حقى از باطلى * نى كتاب ز رق شيطان جمله از بر داشتن اى سنائى وارهان خود را كه نا زيبا بود * دايه را بر شيرخواره ، مهر مادر داشتن بندگى كن آل ياسين 24 را به جان تا روز حشر * همچو بيدينان نبايد روى اصفر داشتن زيور ديوان خود ساز اين مناقب را از آنك * چاره نبود نوعروسان را ز زيور داشتن