احمد احمدى بيرجندى
23
مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )
از براى نصرت دين ساختى هر روز و شب * طبل و منجوق و طراده نيزه و خود و مِجَن روز حرب از هيبت تيغت بلرزيدى زمين * همچنان كز بيم خصمى تند ، مردى ممتحن ذو الفقارت گر بديدى كرگدن در روز جنگ * كاه گشتى در زمان ، گر كوه بودى كرگدن سركشان را سر بسر نابود كردى در جهان * تختهاشان تخته كردى حُلّههاشان را كفن اين جلال و اين كمال و اين جمال و منزلت * نيست كس را در جهان جز مر ترا اى بو الحسن هر دلى كو مهرت اندر دل ندارد همچو جان * هر دلى كو عشقت اندر جان ندارد مقترن روى جنّات العُلى هرگز نبيند بىخلاف * لا يزالى ماند اندر نار با گُرم و حَزَن 15 گر نبودى روى و مويت هم نبودى روز و شب * گر نبودى رنگ و بويت گل نبودى در چمن چون تو صاحب دولتى هرگز نبودى در جهان * هم نخواهد بود هرگز چون توئى در هيچ فن مِهر انور كار عاقل نيست در دل مهر دلبر داشتن * جان نگين مُهر مِهر شاخ بىبرداشتن از پى سنگين دل نامهربانى روز و شب * بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن چون نگردى گرد معشوقى كه روز وصل او * بر تو زيبد شمع مجلس مهر انور داشتن هر كه چون كركس به مردارى فرود آورد سر * همچو طوطى كى تواند طَمْع شكّر داشتن رايت همّت ز ساق عرش بر بايد فراشت * تا توان افلاك زير سايهء پر داشتن تا دل عيسّى مريم باشد اندر بند تو * كى روا باشد دل اندر سُمّ هر خر داشتن يوسف مصرى نشسته با تو اندر انجمن * زشت باشد چشم را در نقش آزر داشتن احمد مرسل نشسته كى روا دارد خرد * دل اسير سيرت بو جهل كافر داشتن اى به درياى ضلالت در ، گرفتار آمده * زين برادر يك سخن بايست باور داشتن بحر پُر كشتى است ليكن جمله در گرداب خوف * بىسفينهء نوح 16 نتوان چشم معبَر داشتن گر نجات دين و دل خواهى همى تا چند ازين * خويشتن چو دايره بىپا و بىسر داشتن من سلامتخانهء نوح نبى بنمايت * تا توانى خويشتن را ايمن از شر داشتن