المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
89
مروج الذهب ( فارسى )
رويم شيبانى به پا خاست و گفت : « بخدائى كه دستهاى راست ما را آزاد نهاده ما به بنى اميه و امارت پسر مرجانه احتياج نداريم » ( مرجانه مادر عبيد الله بود . و مادر پدرش زياد ، چنان كه از پيش گفتيم سميه بود ) كار بيعت بدست اهل حجر ( حجاز ) است بدين جهت مردم كوفه از اطاعت بنى اميه بدر رفتند و ابن زياد را از امارت خلع كردند و خواستند اميرى انتخاب كنند تا فرصت تأمل در كار خويش داشته باشند . جمعى گفتند : « عمر بن سعد بن ابى وقاص شايستهء اين كار است ، و چون خواستند او را به امارت بردارند جمعى از زنان همدان و زنان كهلان و ربيعه و نخع بيامدند و فرياد زنان و گريه كنان وارد مسجد شدند و مصيبت حسين را ياد كردند و ميگفتند : « براى عمر بن سعد همين بس نبود كه حسين را كشت ، و اكنون ميخواهد در كوفه امير ما شود ؟ » مردم كوفه نيز بگريستند و از امارت عمر منصرف شدند . كسانى كه بيشتر از همه تلاش كردند زنان همدان بودند زيرا على عليه السلام به همدانيان علاقه داشت و آنها را بر ديگران ترجيح ميداد . همو گويد : « اگر من دربان بهشت بودم بمردم همدان ميگفتم بسلامت وارد شويد . » و هم او گويد : « من همدانيان را آماده كردم و آنها حميريان را آماده كردند . » . هيچكس از همدانيان با معاويه و سپاه شام نبود مگر كسانى كه در غوطهء دمشق در دهكدهء عين ثرما بودند . و اكنون نيز يعنى بسال سيصد و سى و دو جمعى از آنها آنجا مقيم هستند . وقتى خبر مردم كوفه به ابن زبير رسيد ، چنان كه از پيش بگفتيم ، عبد الله بن مطيع عدوى را سوى آنها فرستاد او حكومت كوفه داشت تا مختار پس از وى بيامد . چون مروان بن حكم ديد كه مردم بر بيعت ابن زبير هم سخن شدهاند و دعوت او را مىپذيرند ، مصمم شد بصف او بپيوندد ، ولى عبيد الله بن زياد وقتى به شام رفت مانع او شد و گفت : « تو شيخ بنى عبد منافى ، شتاب مكن . » مروان نيز سوى جابيه رفت كه در سرزمين جولان ما بين دمشق و اردن است . ضحاك بن قيس قهرى مردم را استمالت كرد و رياست ايشان يافت و از مروان جدا شد و رو سوى دمشق