المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
86
مروج الذهب ( فارسى )
صلى الله عليه و سلم نقل شده كه در سال خيبر آن را ممنوع داشت و آنچه در حديث ربيع بن سيره بنقل از پدرش آمده و گفتار عمر كه « متعه در عهد پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بود و اگر ممنوع شده بود با مرتكب آن چنين و چنان ميكرديم » و حديث جابر كه « بدوران پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم و خلافت ابو بكر و اوايل خلافت عمر متعه مىگرفتيم » ، و ديگر گفتار كسان را در كتاب خودمان بنام « الاستبصار » و كتاب « الصفوة » و كتاب « الواجب فى الفروض و اللوازم » ياد كردهايم ، بعلاوهء آنچه كسان در بارهء غسل و مسح پاها و مسح موزه و طلاق سنت و طلاق عده و طلاق تعدى و غيره گفتهاند . » نوفلى بنقل از ابو عاصم از ابن جريح گويد : منصور بن شيبه از صفيه دختر ابو عبيد ، از اسما دختر ابو بكر نقل كرده بود كه وقتى با پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم به حجة الوداع رفتيم بفرمود تا هر كه قربانى ندارد احرام بگشايد . گويد من احرام گشودم و لباس پوشيدم و عطر زدم و بيامدم و پهلوى زبير نشستم . گفت : « از پيش من برخيز . » گفتم : « از چه ميترسى ؟ » گفت : « ميترسم كه بر تو دست يازم » و همين قصه منظور ابن عباس بوده است . » . اين حديث را غير نوفلى نيز از ابى عاصم نقل كرده است و كسان در اين باب اختلاف كردهاند ، بعضى عقيده دارند كه منظور وى متعهء زنان بوده است و بعضى عقيده دارند كه متعهء حج منظور بوده است ، زيرا زبير بدوران اسلام با اسما كه دوشيزه بود ازدواج كرد و ابو بكر آشكارا وى را به عقد زبير در آورد ، پس چگونه متعهء زنان تواند بود . وقتى يزيد بن معاويه بمرد و معاوية بن يزيد بخلافت رسيد خبر به حصين ابن نمير و سپاه اهل شام ، كه همراه او بودند ، رسيد . وى با ابن زبير بجنگ بود ولى با او صلح كردند و در مكه اقامت گرفتند . حصين عبد الله را در مسجد ملاقات كرد و گفت : « اى ابن زبير ميخواهى ترا به شام ببرم و بعنوان خلافت با تو بيعت كنم ؟ »