المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
81
مروج الذهب ( فارسى )
شاعر در اين باب گويد ، « هر كه را ببينى ، گوئى پناهندهاى ، اما پناهنده مظلومى است كه در زندان عارم است ، هر كه اين پيرمرد را در حيف منى ببيند ، ميداند كه او ستمگر نيست . همنام پيمبر و فرزند وصى اوست كه بندها را ميگشايد و قاضى عراقيهاست . » ابن زبير ، هاشميانى را كه در مكه بودند ، در درهاى فراهم آورد و هيزمى بزرگ براى آنها آماده كرده بود كه اگر شعلهاى در آن ميافتاد ، هيچيك از آنها از مرگ در امان نمىماند ، محمد بن حنفيه نيز با اين قوم بود . نوفلى بنقل از على بن سليمان از فضيل بن عبد الوهاب كوفى ، از ابو عمران رازى ، از فطر بن خليفه ارديال بن حرمله ، گويد : « من از جملهء كسانى بودم كه ابو عبد الله جدلى از جانب مختار از ميان مردم كوفه تجهيز كرده بود و با چهار هزار سوار حركت كرديم . ابو عبد الله گفت اين سپاهى بزرگ است و بيم دارم خبر آن به ابن زبير برسد و زودتر بنى هاشم را تلف كند عدهاى با من بيايند و با هشتصد تن نخبه سوار با او برفتيم و ناگهان ابن زبير متوجه شد كه پرچمها بالاى سر او در اهتزاز است ، گويد ما پيش بنى هاشم رفتيم كه بدره بودند و آنها را بيرون آورديم پرخاشجوئى و مخالفت ما را بديد بپردههاى كعبه در آويخت و گفت : « من پناهندهء خدايم . » نوفلى در كتاب اخبار خود بنقل از ابن عايشه ، از پدرش ، از حماد بن سلمه ، گويد : « وقتى سخن از بنى هاشم و محاصرهء آنها در دره و فراهم آوردن هيزم براى سوختن ايشان بميان ميآمد ، « عروة بن زبير » برادر خود را معذور ميداشت و ميگفت : « ميخواست آنها را بترساند زيرا از بيعت او دريغ كرده بودند . » اينجا محل ذكر اين خبر نيست و ما آن را در كتاب ( حدائق الاذهان ) ، كه در مناقب و اخبار اهل بيت است ، آوردهايم .