المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
73
مروج الذهب ( فارسى )
وقتى ستم يزيد و عمال وى عام شد و اعمال فسق وى آشكار شد ، پسر دختر پيمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم را با يارانش بكشت و شرابخوارگى كرد و سيرت فرعونى گرفت ، بلكه فرعون در كار رعيت از او عادلتر و در كار خاصه و عامه منصفتر بود . نتيجه چنان شد كه اهل مدينه حاكم وى را ، كه عثمان بن محمد بن ابى سفيان بود ، با مروان حكم و ديگر بنى اميه برون كردند . و اين بهنگامى بود كه ابن زبير راه زهد و خدا دوستى مىپيمود و دعوى خلافت ميكرد و اين بسال شصت و سوم بود . و مردم مدينه بنى اميه و حاكم يزيد را با اجازهء ابن زبير بيرون كردند . مروان اين را غنيمت شمرد كه آنها را دستگير نكردند و پيش ابن زبير نبردند . امويان بسرعت سوى شام رفتند . خبر رفتار اهل مدينه با بنى اميه و حاكم يزيد به يزيد رسيد و سپاهى از مردم شام بسردارى مسلم بن عقبهء مردى بفرستاد كه مدينه را غارت كرد و مردم آنجا را بكشت و باقيماندهء مردم مدينه با وى بعنوان بندگى يزيد بيعت كردند . وى مدينه را كه پيمبر ( طيبه ) عنوان داده بود و در بارهء آن گفته بود : « هر كه مردم مدينه را بترساند خدايش بترساند » ، ( نتنه ) يعنى متعفن ناميده بدين جهت مردم مسلم را كه خدايش لعنت كناد ، بسبب اعمال زشتش ، مجرم و مسرف نام دادند . گويند : وقتى يزيد اين سپاه را آماده كرد و سان ديد ، شعرى بدين مضمون خواند : « وقتى كار معلوم شود و قوم بنزديك وادى القرى برسد ، به ابو بكر بگو آيا اين قوم را مست فراهم آورده است ؟ » منظورش از اين سخن عبد الله بن زبير بود ، كه كنيهء او ابو بكر بود . و يزيد را مست و شرابخواره ميناميد . و هم او به ابن زبير نوشت : « خدايت را كه در آسمان است بخوان كه من مردان قبيلهء عسك و اشعر را بر ضد تو خواندهام اى ابو حبيب ، چگونه از آنها نجات خواهى يافت پيش از آمدن سپاه چارهاى بينديش . » وقتى سپاهى كه مسرف سردار آن بود ، بنزديك مدينه به محل معروف به حره رسيد ، مردم مدينه بسردارى عبد الله بن مطيع عدوى و عبد الله بن حنظلهء انصارى ،