المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
71
مروج الذهب ( فارسى )
براى ما بجا ماندهاى كه ملالت مباد و خبر بد و مصيبت تو نشنويم . » يزيد گفت : « اى ابن همان نزديك من بيا . » و او پيش آمد تا نزديك وى نشست . آنگاه مردم برخاستند و او را تسليت دادند و بخلافت تهنيت گفتند . و چون از مجلس برخاست هر يك را مطابق منزلتى كه پيش وى و مقامى كه در قوم خود داشت مال داد و عطايشان بيفزود و منزلتشان را بالا برد . و ما خبر يزيد را ، كه هنگام وفات معاويه غايب بود و وقتى از بيمارى پدر خبر يافت ، از ناحيهء حمص حركت كرد و به ( ثنية العقاب ) دمشق رسيد ، در كتاب اخبار الزمان آوردهايم و در اين كتاب حاجت به تكرار آن نيست . عدهاى از اخباريان و اهل سيرت گفتهاند كه عبد الملك بن مروان بنزد يزيد آمد و گفت : « زمينكى از مال تو پهلوى زمين من است كه مايهء وسعت زمين من مىشود آن را به من ببخش . » گفت : « اى عبد الملك هيچ بزرگى در نظر من مهم نيست و از خردى چيزى فريب نميخورم ، در بارهء آن راست بگو و گر نه از ديگرى ميپرسم . » گفت : « در حجاز زمينى مهمتر از آن نيست . » گفت : « به تو بخشيدم . » عبد الملك او را سپاس گفت و دعا كرد و چون برفت ، يزيد گفت : « مردم مىپندارند كه اين خليفه خواهد شد . اگر راست ميگويند او را به خود متمايل كرديم و اگر دروغ مىگويند خويشاوندى را خشنود كرديم . » يزيد مردى عياش بود ، سگ و ميمون و يوز و حيوانات شكارى نگه ميداشت . و شرابخواره بود . روزى به شراب نشسته بود و ابن زياد به طرف راست او بود ، و اين بعد از قتل حسين بود ، رو بساقى خود كرد و شعرى بدين مضمون خواند : « جرعهاى بده كه جان مرا سيراب كند و نظير آن را به ابن زياد بده كه رازدار و امين منست و همه جهاد و غنيمت من به دو وابسته است . » سپس به مغنيان بگفت تا شعر او را با آواز و ساز بخوانند . اصحاب و عمال يزيد نيز از فسق او پيروى كردند . در ايام وى غنا در مكه