المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
51
مروج الذهب ( فارسى )
پراكنده شدند ، و او را در محلى بيافتند كه نزديك يكصد كشته آنجا بود . پايش را كشيدند و از ميان كشتگان برون آوردند و بنزد على بردند . گفت : « شاهد باشيد كه او ذو الثديه است . » و ما اخبار ذو الثديه را در قسمت گذشتهء اين كتاب نقل كردهايم . على در بارهء ربيعه از نثر و شعر ، سخنان بسيار دارد كه مدح آنها كرده و رثايشان گفته است . كه مردم ربيعه ، ياران مؤثر و صميمى وى بودند از آن جمله اين سخنان است كه در روز صفين گفته بود : « اين پرچم سياه از كيست كه سايهء آن در جنبش است . و چون گويند حصين آن را پيش بيار پيش ميآيد ، و آن را بصف ميآورد تا در عرصهء حوادث ، خون و مرگ از آن بچكد . خدا قومى را كه برضاى او در قبال مرگ ، مردانه جنگيدند پاداش نيك دهد وقتى صداى مردان نامفهوم ميشد آنها خوش خبر و و الا خصال بودند مقصودم ربيعه است كه هنگام ستيز مردمى شجاع و جنگاور بودند . » مدائنى نقل كرده كه معاويه ، جميل بن كعب ثعلبى را كه از سران ربيعه و شيعيان و ياران على بود ، دستگير كرد . و چون وى را بنزد معاويه بردند ، گفت : « خدا را شكر مىكنم كه ترا بچنگ من انداخت مگر تو نبودى كه روز جمل گفته بودى : « امت در كارى شگفتانگيز افتاده است ، فردا حكومت متعلق به كسى مىشود كه غالب شود . من سخنى راست مىگويم كه فردا شتران عرب هلاك خواهند شد . » گفت : « اين را تكرار مكن كه مصيبت بود » معاويه گفت : « چه نعمتى بالاتر از اينكه خدا مرا به مردى كه در يك ساعت ، عدهاى از ياران مرا كشته است ، تسلط دهد . گردنش را بزنيد » جميل گفت : « خدايا شاهد باش كه معاويه مرا از اين جهت نميكشد كه كشتن من مايهء رضاى تو است بلكه بسبب دنيا ميكشد . اگر مرا كشت با او چنان كن كه شايستهء اوست و اگر نكشت با او چنان كن كه شايستهء توست . » معاويه گفت : « خدايت بكشد ، دشنام گفتى و دشنام را به كمال رسانيدى . دعا كردى و دعا را بكمال