المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
52
مروج الذهب ( فارسى )
رسانيدى . » آنگاه بگفت تا وى را رها كردند و معاويه اشعار نعمان بن منذر را كه بگفتهء ابن كلبى جز آن شعرى نگفته بود ، بعنوان تمثيل بر زبان راند بدين مضمون : « شاهان از روى كرم كارهاى بزرگ را مىبخشند و گاه باشد كه كارهاى كوچك را مجازات كنند . و اين از جهالتشان نيست ، كه خواهند كرم آنها معلوم شود و از سختگيريشان بترسند . » لوط بن يحيى و ابن داب و هيثم بن عدى و ديگر ناقلان اخبار گفتهاند كه : معاويه هنگام احتضار ، شعرى خواند بدين مضمون : « اين مرگ است ، و از مرگ رها نتوان شد . و آنچه پس از مرگ هست سختتر است . » پس از آن گفت : « خدايا از لغزش در گذر و گناه را ببخش ، و بحلم خويش بر جهالت كسى كه جز تو اميدى ندارد ، قلم دركش كه بخشش تو وسيع است و گنهكار را گريز گاهى نيست . » و چون سعيد بن مسيب اين بشنيد ، گفت : « اميد به كسى بست كه چون وى مايهء اميدى نيست . » محمد بن اسحاق و ديگر ناقلان اخبار گفتهاند كه : معاويه در آغاز مرضى كه از آن وفات يافت ، بحمام رفت و چون لاغرى تن خويش را بديد ، از فناى خويش و مرگى كه نصيب خلق است و در انتظار او نيز بود بگريست ، و بتمثيل شعرى خواند بدين مضمون : « مىبينم كه شبها در ويران كردن من شتاب دارد . قسمتى از مرا برده و قسمتى را بجا گذاشته . طول و عرض مرا بهم پيچيده ، و پس از مدتها كه پياده بودم ، مرا نشانيده است . » وقتى مرگش در رسيد ، و بيماريش سختى گرفت ، و از علاج نوميد شد ، شعرى بدين مضمون گفت : « اى كاش حتى يك ساعت بحكومت نپرداخته بودم ، و در كار لذت غافل و چشم بسته نبودم ، و مانند صاحب دو جامهء ژنده ( على ع ) بودم كه زندگى بخور و نميرى داشت تا مرگش فرا رسيد . »