المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

48

مروج الذهب ( فارسى )

را نشنيده‌اى كه عمرو ، پدر وى ، بدست مالك بن كومه كشته شده بود . زبان مدتى درنگ كرد ، سپس به مالك حمله برد و صبحگاهى كه او و كسانش در چهل خانه بودند ، با دويست سوار بر او حمله برد و او را بكشت و يارانش را نيز بكشت . عموى وى نيز بصف فضولان بود . گويند برادر وى كه مجاور قوم دشمن بود كشته شد . وقتى در اين باب با زبان سخن گفتند ، گفت : « اگر مادر من هم آنجا بود كشته ميشد . اگر اميه خواهر عمرو نيز اينجا بود ، بفغان ميآمد . من به روى خويشان خود شمشير كشيدم . و دل ما بمناسبات خويشاوندى نرم نشد . » ابن عباس گفت : « بنزد شما چابكسوار كيست ؟ توضيحى بده كه از تو بشنوم ، زيرا كه تو اى پسر صوحان ، چيزها را بمعنى آن ياد مىكنى . » گفت : « چابك سوار كسى است كه وقتى آتش جنگ مشتعل شود ، و كار بر جانها سخت شود و هماورد طلبند و براى ستيز آماده شوند و جان همديگر را بربايند و با شمشيرها بموقع خطر شتابند ، عمرش به نظر خودش كوتاه باشد ، و آرزوى خود را ناچيز گيرد ، و جنگ از گذشت شب براى او آسانتر باشد ، چابكسوار اين است . » گفت : « اى پسر صوحان ، به خدا نكو گفتى . تو باقيماندهء مردمى بزرگ و سخنور و فصاحت شعارى ، و اين را به ناروا به ارث نبرده‌اى . بيشتر بگو » گفت : « چابك سوار آنست كه دقيق و تيز بين و هوشيار باشد و بدون انحراف و التفات اطراف خويش را بپايد . » گفت : « به خدا اى پسر صوحان نكو وصف كردى . آيا در زمينهء اين وصف شعرى هست ؟ » گفت : « آرى ، شعر زهير بن حباب كلبى است كه در رثاى پسر خويش ، عمر گويد : « چابك سوارى كه ياران خويش را به شمشيرى چون آتش تيز حفظ مىكند ، هنگام ستيز و در گذرگاه تنگ ، يك لحظه او را غافل نخواهى ديد . هر كه او را در اثناى جنگ ببيند ، پندارد غافلى است كه راه گم كرده است . » كه ضمن اشعارى ديگر است . » ابن عباس به دو گفت : « اى پسر صوحان ، برادران تو با قياس به تو چگونه‌اند ؟ وصف ايشان بگو تا مقام شما را بدانم . » گفت : « اما زيد ، چنانست كه برادر غنى گويد : « جوانى كه وقتى حوائج نيكان را بر آورد