المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
34
مروج الذهب ( فارسى )
30 ديگرى ميگفت : « به من تعدى كردهاند . » ميگفت « يكى را با او بفرستيد » يكى ميگفت « با من چنان كردهاند » ميگفت : « در كارش بنگريد » و همين كه كسى نميماند داخل ميشد و بر تخت مىنشست و ميگفت « مردم را به ترتيب مقاماتشان بار دهيد و هيچكس مرا از جواب سلام باز ندارد . به دو ميگفتند « روز امير المؤمنين ، كه خدا عمرش را دراز كند چگونه آغاز شده است ؟ » ميگفت : « بنعمت خدا » و چون همه مىنشستند ميگفت « اى حاضران ، شما را اشراف گفتهاند براى آنكه از ميان ديگران به اين مجلس تشرف يافتهايد ، بنابر اين حاجات كسانى را كه بما دست نمييابند ، بما برسانيد » يكى برميخاست و ميگفت « فلانى بشهادت رسيده است » ميگفت « براى فرزندش مقررى تعيين كنيد » ديگرى ميگفت « فلانى از اهل و عيال خود دور افتاده است » ميگفت « برعايت آنها قيام كنيد » به آنها عطا بدهيد ، حوائجشان را بر آوريد ، بكارشان برسيد » آنگاه غذا ميآوردند و نويسنده ميآمد و بالاى سر او ميايستاد . يكى ميآمد ، ميگفت « بر سفره بنشين » او نيز مىنشست و دست ميبرد و دو يا سه لقمه مىخورد و نويسنده نامهء او را ميخواند و معاويه در بارهء او دستور ميداد و ميگفت « اى بندهء خدا يكى ديگر » و او بر ميخاست و يكى ديگر پيش ميآمد تا به همه ارباب حاجت ميرسيد . بسا ميشد چهل نفر از صاحبان حاجت در مدت صرف غذا بنزد او ميشدند . آنگاه غذا را بر ميداشتند و بمردم ميگفتند « مرخصيد » و آنها ميرفتند و معاويه نيز به منزل ميرفت و ديگر كسى به او دسترسى نداشت . وقتى اذان ظهر گفته ميشد برون ميآمد و نماز ميكرد و بدرون ميرفت و چهار ركعت نماز ميگزاشت آنگاه مىنشست و خواص را ميپذيرفت اگر وقت زمستان بود از ره آورد حاجيان از قبيل نانهاى برشته و خشكنانج و گردههاى آميخته بشير و شكر و آرد سفيد و كلوچه و ميوههاى خشك براى حضار ميآوردند و اگر تابستان بوده ميوهء تازه ميآوردند . وزيرانش پيش وى ميآمدند و در بارهء كارهاى باقيماندهء روز با وى سخن ميگفتند و همچنان تا پسينگاه مىنشست . آنگاه برون ميشد و نماز پسين ميگزاشت ، سپس به منزل خود مىرفت و ديگر كسى به او دسترسى نداشت . وقتى نزديك