المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
35
مروج الذهب ( فارسى )
غروب ميشد برون ميشد بر تخت خود مىنشست و مردم را به ترتيب مقاماتشان ميپذيرفت و غذا ميآوردند و به قدر مدتى كه اذان مغرب ميگفتند از آن فراغت مييافت ولى اهل حاجت را نميپذيرفت تا غذا را بر ميداشتند . اذان مغرب گفته ميشد و برون ميرفت و نماز مغرب ميكرد و از پى آن چهار ركعت نماز ميكرد كه در ضمن هر ركعت پنجاه آيه بصداى بلند يا آهسته ميخواند . پس از آن به منزل ميرفت و دست كسى به او نميرسيد تا اذان نماز عشا را ميگفتند برون ميشد و نماز ميگزاشت . آنگاه خواص و وزيران و اطرافيان را ميپذيرفت و وزيران در بارهء كارهاى اول شب با وى سخن ميگفتند و تا يك ثلث شب به اخبار و ايام عرب و عجم و ملوك آنها و روش رعيتپرورى و سيرت شاهان ملل و جنگها و حيلهها و رعيتپروريشان ميگذشت . آنگاه تحفههاى جالب از حلوا و خوردنيهاى جالب ديگر از پيش زنانش براى او ميآوردند . پس از آن بدرون ميرفت و ثلث شب را مىخفت . پس از آن بر ميخاست و دفترهائى را كه سر گذشت و اخبار و جنگها و خدعههاى ملوك در آن ثبت بود ، مىخواست و غلامان مخصوص كه مأمور نگهدارى و قرائت دفترها بودند ، به خواندن آن مىپرداختند و هر شب شمهاى از اخبار و سرگذشت و آثار و اقسام سياستمداريها به گوش او مىخورد . سپس برون ميشد و نماز صبح ميگزاشت و هر روز را به همان ترتيب كه گفتيم بسر ميبرد . جمعى از اخلاف وى چون عبد الملك مروان و ديگران خواستند روش او گيرند اما در بردبارى و قوت سياست و تدبير و مدارا با طبقات مردم به دو نرسيدند . قوت سياست وى در كار جذب قلوب خاص و عام بدانجا رسيده بود كه پس از ختم صفين يكى از اهل كوفه سوار بر شتر نر خود به دمشق رفت و يكى از مردم دمشق در او آويخت كه اين شتر ماده از من است و در صفين از من گرفتهاى . دعوى پيش معاويه بردند و دمشقى پنجاه شاهد آورد و همه شهادت دادند كه اين شتر ماده از اوست . معاويه به ضرر كوفى حكم داد و بگفت تا شتر را به دمشقى تسليم كنند . كوفى گفت « خدايت بصلاح رهبرى كند اين شتر نر است و ماده نيست » معاويه گفت اين