المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
31
مروج الذهب ( فارسى )
سران مردم بودند . معاويه به ضحاك بن قيس گفت : « من فردا بپذيرائى مردم مىنشينم و با آنها سخن ميكنم . وقتى من از سخن فارغ شدم ، در بارهء يزيد آنچه شايسته است بگو و كسان را به بيعت او دعوت كن . من به عبد الرحمن بن عثمان ثقفى و عبد الله بن عضاة اشعرى و ثور بن معن سلمى گفتهام كه سخن ترا تصديق كنند و دعوت ترا بپذيرند . » چون فردا شد معاويه بنشست و گفت كه چون حسن رفتار و خردمندى يزيد را بديده ، در صدد است ولايت عهد به دو دهد . ضحاك بن قيس برخاست و رأى او را پذيرفت و مردم را ترغيب كرد كه با يزيد بيعت كنند ، و به معاويه گفت : « مقصود خويش را بانجام رسان . » پس از آن عبد الرحمن بن عثمان ثقفى و عبد الرحمن عضاة اشعرى و ثور بن معن برخاستند و سخن او را تصديق كردند . آنگاه معاويه گفت : « احنف بن قيس كجاست ؟ » احنف برخاست و گفت : « مردم دوران بدى را پشت سر گذاشته و دوران بهترى را در پيش دارند . يزيد محبوب نزديك تو است اگر ولايتعهد به دو دهى ، بواسطهء سالخوردگى يا مرض سخت نيست . تو روزگاران ديدهاى و كارها را آزمودهاى ، بنگر وليعهدى بكه ميدهى و پس از خود كار را بكه وا - ميگذارى ، و از كسانى كه ميگويند و دقت نميكنند نظر ميدهند و صلاح ترا در نظر ندارند فرمان مبر » . ضحاك بن قيس خشمگين از جا برخاست و مردم عراق را به نفاق و اختلاف منسوب داشت و گفت : « رأى آنها را مپذير . » پس از آن عبد الرحمن بن عثمان برخاست و مانند ضحاك سخن گفت . پس از آن يكى از قوم ازد برخاست و گفت : « تو امير مؤمنانى و چون بميرى يزيد امير مؤمنان است و هر كه اين را نپذيرد حوالهاش به اين . . . » و دستهء شمشير خويش را گرفته بيرون كشيد . معاويه گفت : « بنشين كه از جملهء سخنگوترين مردمانى . » معاويه اول كس بود كه با پسر خود يزيد با وليعهدى بيعت كرد . عبد الرحمن بن همام سلولى در اين باب گويد : « اگر رمله يا هند را بيارند ما بعنوان زن امير مؤمنان با او بيعت ميكنيم از پس سه كس كه هم