المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
30
مروج الذهب ( فارسى )
بخارانيد كه سر گشود و تيره شد و آكلهاى سياه شد و از علت آن در گذشت . در اين هنگام پنجاه و پنج سال و بقولى پنجاه و دو سال داشت و در ثويهء كوفه به خاك رفت . وقتى زياد جماعتى از مردم را بر در قصر خود بكوفه فراهم آورده بود و آنها را به لعن على ترغيب ميكرد و هر كه دريغ ميكرد سر و كار وى با شمشير بود . عبد الرحمن بن سايب نقل كرده گويد : « من حضور يافتم و بميدان رفتم و جماعتى از انصار نيز با من بودند ، در آن حال كه با جماعت نشسته بودم ، چشمم گرم شد و بخواب ديدم كه چيز درازى ميآيد گفتم : « اين چيست ؟ » گفت : « من نقاد ذو الرقبه هستم و مرا بسوى صاحب اين قصر فرستادهاند . » وحشت زده از خواب بيدار شدم و ساعتى نگذشت كه يكى از قصر بيرون آمد و گفت : « بروند كه امير گرفتار است . » معلوم شد بليهاى كه گفتيم به دو رسيده است . » عبد الله بن سائب ضمن اشعارى در اين باب گويد « از قصدى كه در بارهء ما داشت دست بر نميداشت تا نقاد ذو الرقبه سوى وى آمد و يك نيمهء او را بينداخت ، و اين نتيجهء ستمى بود كه در بارهء صاحب ميدان روا ميداشت . » منظور وى از صاحب ميدان در اين سخن ، على بن ابى طالب رضى الله عنه بود زيرا جماعتى بر آن رفتهاند كه على را در قصر كوفه به خاك سپردهاند . گويند : دست زياد طاعون گرفت و با شريح در بارهء قطع آن مشورت كرد . شريح گفت : « تو روزى معين و عمرى معلوم دارى ، خوش ندارم كه اگر عمرت باقى بود دست بريده باشى و اگر عمرت بسر رسيد با دست بريده به پيشگاه خدا روى ، و اگر از تو پرسند چرا دستت را بريدهاى بگويى از بيم ديدار تو و براى فرار از قضاى تو بود . » مردم شريح را ملامت كردند ، گفت : « او با من مشورت كرد و مشاور امانتدار است . اگر امانتدارى مشورت نبود دوست داشتم كه خدا روزى دست او را و روز ديگر پاى او را و روز ديگر بقيهء تن او را قطع كند . » بسال پنجاه و نهم فرستادگان ولايات از عراق و جاهاى ديگر بحضور معاويه آمدند . از جمله كسانى كه از عراق آمده بودند . احنف بن قيس با گروهى ديگر از