المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
26
مروج الذهب ( فارسى )
را كشته بود و هم در جوف گروهى بسيار از قوم همدان را كشته بود . در صنعا نيز گروه بسيار از ابنا را بكشت و هر كه را ميشنيد طرفدار على است يا دل با وى دارد ميكشت . چون خبر آمدن حارثة بن قدامهء سعدى به دو رسيد ، فرارى شد . حارثه برادرزادهء بسر را با چهل تن از خاندان وى بدست آورد و همه را بكشت . جويريه مادر دو فرزند عبيد الله بن عباس ، كه بسر آنها را كشته بود و زنى زيبا بود با موى آشفته دور خانه همى گشت و بمرثيهء آنها ميگفت : « دو فرزند مرا كه چون در از صدف برون آمده بودند ، كى ديده است كه عقلم از جا رفته است ! دو فرزند مرا كه مغز استخوانم بودند ، كى ديده است كه مغز من در كار نابود شدن است . شنيدم كه بسر شمشير تيز به گردن دو فرزند من نهاده است ، گناه را چنين مرتكب ميشوند اما پندارشان را باور نكردم ، اينكه ميگويند دروغ است . » واقدى نقل كرده گويد : روزى عمرو بن عاص كه پير و ضعيف شده بود ، با غلام خود وردان بنزد معاويه آمد و مشغول گفتگو شدند و جز وردان كسى نزد آنها نبود . عمرو گفت : « اى امير المؤمنان ديگر از چه چيز لذت ميبرى ؟ » گفت : « بزن رغبتى ندارم . لباس نرم و خوب هم آنقدر پوشيدهام كه پوستم به آن عادت كرده و ديگر نمىفهمم كدام نرم است . غذاى خوب و نرم هم آنقدر خوردهام كه نميدانم كدام لذيزتر و خوبتر است . بوى خوش هم آنقدر وارد بينى من شده است كه نميدانم كدام يك خوش بوتر است . اكنون لذتى جز اين ندارم كه در روز گرمى چيز خنكى بنوشم و پسرانم و نوههايم را ببينم كه اطرافم ميگردند . اى عمرو تو از چه چيز لذت ميبرى ؟ » گفت : « از بذرى كه بكارم و از حاصل آن بهره ببرم . » معاويه به وردان نگريست و گفت : « وردان ، تو از چه لذت ميبرى ؟ » گفت : « از بزرگوارى كه در حق مردم بزرگ انجام دهم و عوض آن ندهند و بميرم ، و آن بزرگوارى براى اعقاب من بر گردن اعقاب آنها بماند . » معاويه گفت « چه مجلس بدى داشتيم ! اين غلام از من و تو پيشى گرفت . »