المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
23
مروج الذهب ( فارسى )
را ديدم گفت : « اى ابن اعز ، هماورد دشمن ما كى بود ؟ » گفتم : « پسر برادر شما عباس بن ربيعه بود . » گفت : « همين عباس بود ؟ » گفتم « بلى » گفت : « اى عباس ، مگر به تو و عبد الله بن عباس نگفته بودم جائى آفتابى نشويد و در جنگ شركت نكنيد ؟ » گفت : « چرا همينطور است كه گفتى . » على گفت : « پس چرا چنين كردى » گفت : « چطور مرا به هماوردى بطلبند و قبول نكنم ؟ » گفت : « اطاعت امامت بهتر از قبول دعوت دشمن است . » و خشمگين شد . آنگاه آرام گرفت و دست بدعا برداشت و گفت : « خدايا اين كار عباس را پاداش بده و گناه او را ببخش . خدايا من او را بخشيدم تو هم او را ببخش . » و معاويه از مرگ عرار بن ادهم اندوه خورد و گفت : « مگر پهلوانى مثل او هست كه خونش پايمال شود ، آيا كسى هست كه فداكارى كند و انتقام خون عرار را بگيرد ؟ » دو تن از شجاعان قوم لخم و بزرگان شام داوطلب اين كار شدند . » گفت : « برويد هر يك از شما عباس را كشتيد صد اوقيه طلا صد اوقيه نقره و دويست برد يمنى خواهيد داشت . » آن دو تن سوى عباس آمدند و او را بهماوردى طلبيدند و ميان دو صف بانگ زدند : « اى عباس به هماوردى بيا » وى گفت : « من امامى دارم كه بايد رأى او را بخواهم » و سوى على رفت . وى در جناح ميمنه به ترغيب مردم ميپرداخت ، عباس قضيه را با او بگفت . على گفت : « معاويه ميخواهد از بنى هاشم يك مرد نماند مگر شكم او را به درد كه نور خدا خاموش شود ، و خدا نپذيرد مگر كه نور خويش را كامل كند و لو اينكه كافران كراهت داشته باشند . به خدا مردانى از ما بر آنها مسلط خواهند شد و عذابشان خواهند داد تا آثارشان محو شود . اى عباس سلاح خود را با سلاح من عوض كن . » « عباس سلاح خويش را با او عوض كرد . على بر اسب عباس جست و سوى آن دو لخمى رفت و آنها ترديد نكردند كه وى عباس است ، به دو گفتند : « رفيقت به تو اجازه داد ؟ » او نخواست بگويد « بلى » و آيهاى خواند كه مضمون آن چنين است : « به كسانى كه ستم ديدهاند و جنگ ميكنند ، اجازه داده شد ، و خدا بفيروز ساختن آنها قادر است . » عباس به جثه و طرز سوارى از همه كس به على مانندتر بود ، يكى از دو لخمى