المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
24
مروج الذهب ( فارسى )
به على حمله برد ، على او را از پا در آورد . ديگرى حمله برد كه او را نيز بدنبال اولى فرستاد ، آنگاه بيامد و آيهاى ميخواند كه مضمون آن چنين است : « ماه حرام در مقابل ماه حرام است ، و محرمات را قصاص بايد . هر كه بشما تجاوز كرد مانند آنچه بشما تجاوز كرده به دو تجاوز كنيد » آنگاه گفت : « اى عباس سلاح خويش را برگير و سلاح مرا بده و اگر كسى سوى تو آمد پيش من بيا . » چون خبر به معاويه رسيد گفت : « لعنت بر لجاجت كه مايهء زحمت است . هر وقت لجاجت كردم بيچاره شدم » عمرو بن عاص گفت : « بيچاره آن دو لخمى بودند و مغرور كسى است كه تو فريبش بدهى ، بيچاره تو نيستى . » معاويه گفت : « ساكت باش كه اين كار به تو مربوط نيست » گفت : « اگر به من مربوط نيست خدا دو لخمى را بيامرزد و گمان ندارم بيامرزد . » معاويه گفت : « اينكه بيشتر مايهء زحمت و خسارت تو است » گفت : « اين را ميدانم و اگر براى حكومت مصر نبود ، از اين وضع نجات مى ، زيرا ميدانم كه على بن ابى طالب بر حق است و تو بر ضد حقى . » معاويه گفت : « به خدا علاقه بحكومت مصر تو را كور كرده ، اگر مصر نبود بصيرت داشتى . » آنگاه معاويه خندهء بلندى كرد . عمرو گفت : « اى امير المؤمنان ، هميشه خندان باشى براى چه ميخندى ؟ » گفت ، « از حضور ذهن تو ، آن روز كه با على رو برو شدى ميخندم كه عورت خود را نمودار كردى به خدا اى عمرو ، بمقابلهء خطر رفتى و مرگ را معاينه ديدى و اگر خواسته بود ترا كشته بود ، ولى پسر ابو طالب از روى بزرگوارى از كشتن تو چشم پوشيد » عمرو گفت : « به خدا من آن روز پهلوى تو بودم كه على ترا به هماوردى طلبيد و چشمانت خيره شد و چنان شدى كه از گفتن آن شرم ، دارم ، بنابر اين به خودت بخند يا از اين گفتگو در گذر . » ابو مخنف لوط بن يحيى نقل مىكند : كه در يكى از روزهاى صفين معاويه جلو صف آمد و بر ميسرهء على حمله برد . على در آن وقت در ميسره بود و مردم را مرتب ميكرد ، در آن وقت زره و اسب خود را عوض كرد و با زره يكى از ياران خود بمقابلهء معاويه رفت ،