المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
11
مروج الذهب ( فارسى )
نوشت كه مطيع او شود تا او را بحكومتش بازگرداند . 6 7 زياد نيز پيش معاويه رفت و با وى به مال و زيورى مصالحه كرد . پس از آن معاويه به دو گفت كه با وى هم پيمان شود ، اما زياد نپذيرفت . مغيرة بن شعبه به زياد پيش از آنكه بنزد معاويه رود گفته بود : « چيزهاى كوچك را رها كن و به كار اصلى بپرداز . هيچكس جز حسن بن على دعوى خلافت ندارد ، كه او نيز با معاويه صلح كرده است و پيش از آنكه كار استقرار گيرد بهرهء خود را بگير . » زياد به دو گفت : « به نظر تو چه كنم ؟ » گفت : « به نظر من بايد نسب خود را با او پيوند دهى و ريسمان خود را با او يكى كنى و گوش به حرف مردم ندهى . » زياد گفت : « اى پسر شعبه چگونه چوبى را جز در محل روئيدن آن بكارم كه نه آبى هست كه آن را زنده نگهدارى و نه ريشهاى كه آن را سيراب كند » . پس از آن زياد مصمم شد ادعا را بپذيرد و راى ابن شعبه را پذيرفت . جويريه دختر ابو سفيان بفرمان برادر خود كس بدعوت او فرستاد زياد بيامد و او اجازه ورود داد و در حضور زياد موى خود را نمايان كرد و گفت : « تو برادر من هستى . ابو مريم به من گفته است » . پس از آن معاويه وى را به مسجد برد و مردم را فراهم آورد و ابو مريم سلولى بپاخاست و گفت : « شهادت مىدهم كه ابو سفيان در جاهليت بطائف آمد و من شرابفروش بودم به من گفت : « فاحشهاى براى من بيار . » پيش او رفتم و گفتم « جز سميه كنيز حارث بن كلده چيزى پيدا نكردم » گفت : « با آنكه بد بو و كثيف است بيارش . » زياد گفت : « ابو مريم ! يواش ، ترا براى شهادت آوردهاند نه براى ناسزا گفتن » ابو مريم گفت : « اگر مرا معاف داشته بوديد بهتر بود ، من آنچه ديدهام ميگويم . به خدا آستين لباس او را گرفت و من در را به روى آنها بستم و حيرت زده نشستم و طولى نكشيد كه ابو سفيان برون آمد و عرق پيشانى خود را پاك ميكرد ، گفتم : « ابو سفيان چطور بود ؟ » گفت « اى ابو مريم زنى مثل آن نديدهام حيف كه پستانهايش شل است و دهانش بو ميدهد . » زياد برخاست و گفت : « اى مردم ، آنچه را اين شاهد گفت شنيديد و من درست و نادرست آن را نميدانم . عبيد براى من مربى