المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

12

مروج الذهب ( فارسى )

خوب و سرپرست شايسته‌اى بود و شهود آنچه ميگويند بهتر دانند . » آنگاه يونس ابن عبيد كه برادر صفيه دختر عبيد بن اسد بن علاج ثقفى بود و صفيه خواهر او وابستهء سميه بود به پا خاست و گفت : 7 8 « اى معاويه ، پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم حكم كرده كه فرزند متعلق به بستر است و نصيب زنا كار سنگ است و تو بر خلاف كتاب خدا و سنت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم ، بشهادت ابو مريم در بارهء زناى ابو سفيان حكم ميكنى كه فرزند متعلق به زنا كار است و نصيب بستر سنگ است ؟ » معاويه گفت : « اى يونس ، به خدا اگر بس نكنى روزگارى بسرت مىآورم كه در داستانها بنويسند . » گفت : « مگر نه آن وقت پيش خدا ميروم : » گفت : « چرا » گفت : « از خدا آمرزش ميخواهم . » عبد الرحمن بن حكم در اين باب شعرى بدين مضمون گفت و بقولى شعر از يزيد ابن مفرغ حميرى است . « براى معاويه پسر حرب ، از مرد يمنى پيام ببر : چرا از اينكه بگويند پدرت عفيف بود خشمگين ميشوى و دوست دارى بگويند پدرت زناكار بوده است ! شهادت مىدهم كه خويشاوندى تو با زياد چون خويشاوندى فيل با بچه الاغ است . » و هم خالد نجارى در بارهء زياد و برادرانش شعرى گفته بدين مضمون : « زياد و نافع و ابو بكره از همه عجايب عجيبترند . سه مرد از شكم يك زن آمده‌اند ، اين يكى بطوريكه ميگويند قرشى است ، آن يكى غلام آزاد شده و آن يكى عرب نژاد است . » و چون على كرم الله وجهه كشته شد ، معاويه از روز صفين نسبت به هاشم بن عتبة بن ابى وقاص و پسرش عبد الله بن هاشم كينه داشت . وقتى معاويه زياد را بحكومت عراق منصوب داشت به دو نوشت : « اما بعد عبد الله بن هاشم بن عتبه را بگير و دست او را بگردنش ببند و سوى منش بفرست . » زياد نيز او را به غل بسته بدمشق فرستاد . زياد او را شبانه در منزلش كه به بصره بود غافلگير كرده بود . وقتى او را بنزد معاويه