المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

129

مروج الذهب ( فارسى )

125 ذكر شمه‌اى از اخبار و خطبه‌هاى حجاج و بعضى اعمال وى مادر حجاج زن حارث بن كلده بود ، سحرگاهى بنزد وى رفت و ديد مسواك مىزند و او را طلاق داد . گفت : « چرا طلاقم دادى مگر چيز نامناسبى ديدى ؟ » گفت : « بله ، سحرگاه آمدم و تو را ديدم كه مسواك ميزدى اگر به آن زودى غذا خورده بودى شكموئى ، و اگر شب خفته بودى و دندانها را از غذاى شب پاك نكرده بودى ، كثيفى . » گفت : « هيچيك از اينها نبود بقاياى مسواك را بيرون ميآوردم . » پس از حارث ، يوسف ابن ابى عقيل ثقفى پدر حجاج او را بگرفت و حجاج بن يوسف از او به دنيا آمد كه ناقص الخلقه بود و سوراخ دبر نداشت و سوراخى براى او پديد آوردند . پستان مادر و غير مادر نميگرفت و در كار او فرو ماندند . گويند شيطان به صورت حارث بن كلده نمودار شد و از كار آنها پرسيد ، گفتند : « فارعه ( اين نام مادر حجاج بود ) پسرى از يوسف آورده و پستان مادر و غير مادر نميگيرد . » گفت : « يك بزغالهء سياه را بكشيد و سق او را با خون بزغاله بيالاييد روز دوم نيز چنين كنيد و روز سوم بز سياهى را بكشيد و سق ويرا با خون آن بيالاييد ، پس از آن گوسفند سياهى را بكشيد و سق ويرا با خون آن بيالاييد ، و صورتش را خون‌آلود كنيد كه بروز چهارم پستان خواهد