المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
128
مروج الذهب ( فارسى )
نظير اين حكايت را از عبد الملك بن مهلهل همدانى نقل كردهاند كه قصه گوى سليمان بن منصور بود و سليمان نسبت به او دلسرد شده بود . يك روز هنگام گرماى نيمروز بيامد و اجازه خواست ، حاجب گفت : « اكنون موقع ديدار امير نيست . » گفت : « حضور مرا خبر بده » حاجب برفت و اجازه خواست ، سليمان گفت : « بگو ايستاده سلام كند و زود برود . » حاجب بيامد و اجازهء ورود داد و گفت زود بر گردد . عبد الملك وارد شد و ايستاده سلام كرد و سپس گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، ديشب بخانهام ميرفتم در راه مؤذنى اذان ميگفت نزديك رفتم آنگاه به مسجدى در بسته بالا رفتم و بالا رفتم و بالا رفتم . » سليمان گفت : « لابد به آسمان رسيدى بعد چه خبر شد ؟ » گفت : « مردى كه كردى يا طمطمانى بود پيش آمد و امامت نماز را به عهده گرفت زبان او را نمىفهميدم ميگفت : « ويل لكل زهمة زماما لا وعده » مقصودش « ويل لكل همزة لمزة الذى جمع مالا و عدده » بود پشت سر وى يكى مست لا يعقل بود و چون قرائت او را بشنيد كف زد و پا به زمين كوفت و گفت فلانم بفلان مادرت با اين قرائت كردنت . » سليمان چندان بخنديد كه روى بستر غلطيد و گفت : « اى ابو محمد نزديك بيا كه تو از همهء امت محمد خوشمزهترى . » آنگاه خلعتى بخواست و گفت : « هميشه بر در باش و هر روز بيا . » و تقرب وى به حال سابق بازگشت 124