المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

5

مروج الذهب ( فارسى )

عاص بمعاويه گفت ، و اين در كوفه بود ، كه بگويد : حسن برخيزد و براى مردم سخن گويد . معاويه اين را خوش نداشت و گفت : « نميخواهم با مردم سخن گويد . » عمرو گفت : ولى من ميخواهم كند گفتارى او آشكار شود كه در بارهء چيزهايى سخن مىكند كه نميداند چيست ، و همچنان اصرار كرد تا معاويه پذيرفت . پس از آن معاويه برون آمد . و با مردم سخن گفت : و يكى را بگفت تا حسن بن على را ندا كند . حسن بنزد او آمد . معاويه گفت : « اى حسن برخيز و با مردم سخن كن . » حسن برخاست و بى درنگ شهادت به زبان راند ، آنگاه گفت : « اى مردم خدا شما را به وسيلهء سابق ما هدايت كرد و خون شما را به وسيلهء لاحق ما حفظ كرد . اين كار مدتى دارد و دنيا دست بدست ميرود . خدا عز و جل به پيمبر خود محمد صلى الله عليه و سلم گويد : بگو من چه ميدانم كه آنچه بشما وعده داده‌اند نزديك است يا دور . خدا گفتار بلند را داند و آنچه را مكتوم داريد نيز داند . من چه ميدانم شايد تأخير آن براى آزمايش شماست و كه تا مدتى برخوردار شويد . » آنگاه ضمن سخن خود گفت : « اى مردم كوفه ، اگر از هيچ چيز حيرت نميكردم از سه كار شما حيرت كردم : اينكه پدرم را كشتيد و اثاث مرا غارت كرديد و به شكم من ضربت زديد . من با معاويه بيعت كرده‌ام شما نيز مطيع او باشيد . » مردم كوفه خيمه گاه و اثاث حسن را غارت كرده بودند و با خنجر به شكم او زخم زده بودند و چون معلوم داشت كه چه وضعى پيش آمده است به صلح تسليم شد . يك بار على رضى الله عنه بيمار شده بود و به پسر خود حسن رضى الله عنه گفت امامت نماز جمعه را به عهده گيرد . وى بمنبر رفت و حمد خدا گفت و ثناى او كرد ، سپس گفت : « خدا هر پيمبرى فرستاد براى او سردار و گروه و خاندانى نهاد . بخدايى كه محمد را به حق به پيمبرى فرستاد ، هيچكس در حق ما اهل بيت نقصانى نيارد مگر خدا همانند آن را از عمل وى نقصان دهد ، و حادثه‌اى بر ضد ما رخ ندهد مگر آنكه سر انجام كار بنفع ما باشد و به زودى خبر آن را خواهيد دانست . »