المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

114

مروج الذهب ( فارسى )

را نيز براى جنگ با ابن زبير به مكه فرستاد و با ديگر مردم شام به دمشق مركز حكومت خود بازگشت . بشر بن مروان اديب و ظريف بود و شعر و صحبت و سماع و شرابخوارى را دوست داشت . عبد الملك به دو گفته بود : « روح ، عموى تو مردى صديق و عفيف است و خير خواه خاندان ماست ، و نبايد هيچكارى را بى مشورت او بسر برى . » بشر نيز او را محترم داشت و به نديمان خويش گفت : « بيم دارم اگر سبكى كنم قضيه را به امير مؤمنان بنويسد ، اما من مؤانست و اجتماع را دوست دارم . » يكى از نديمان عراقى وى كه مردى مدبر بود ، گفت من چنان كنم كه از پيش تو برود و به امير مؤمنان شكايت و گله نكند . » بشر مسرور شد و وعده داد اگر اين كار را انجام داد ، جايزه و پاداش نكو به دو دهد . « روح » مردى غيور بود و كنيزى داشت كه وقتى از منزل به مسجد يا جاى ديگر ميرفت در خانهء او را قفل و مهر مىزد تا برود و باز گردد . جوان عراقى دواتى برگرفت و شبانگاه نزديك منزل روح رفت . وقتى روح براى نماز ميرفت وى در لحظهء برون شدن وى وارد دهليز شد و زير پله نهان شد و بهر حيله بود به اطاق روح درآمد و نزديك خوابگاه وى به ديوار اشعارى بدين مضمون نوشت . « اى روح اگر خبر مرگ تورا پيش مردم مغرب برند دختران و بيوه زنان چه خواهند كرد ؟ موقع مرگ ابن مروان رسيده است ، پس اى روح بن زنباع بفكر خودت باش . دوشيزگان نرم تن ترا فريب ندهند و گفتار ناصح را بشنو . » پس از آن بدهليز باز - گشت و آنجا ببود ، هنگام صبح كه روح براى نماز برون رفت ، جوان عراقى نيز با غلامان وى ، كه از دنبالش بودند بيرون آمد . وقتى روح بازگشت و در اطاق را بگشود ، نوشته را بديد . بترسيد و حيرت كرد و گفت : « اين چيست ؟ » به خدا هيچ انسانى جز من وارد حجره‌ام نميشود ، ديگر ماندن در عراق فايده ندارد . » آنگاه پيش بشر رفت و گفت : « اگر كارى پيش امير مؤمنان دارى به من بگو . » بشر گفت : « مگر ميخواهى به روى ؟ » گفت : « بله » گفت : « چرا مگر بدى ديده‌اى ؟ يا كار ناروائى شده كه نتوانسته‌اى