المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
115
مروج الذهب ( فارسى )
تحمل كنى ؟ » گفت : « نه به خدا ، خدا تو را پاداش نكو دهد ، اما حادثهاى رخ داده و من ناچار بايد پيش امير مؤمنان بروم . » . بشر او را سوگند داد كه واقع حال را بگويد . روح گفت : « امير مؤمنان مرده يا تا چند روز ديگر خواهد مرد . » گفت : « از كجا دانستهاى ؟ » روح نيز قضيهء نوشته را با او بگفت و افزود : « جز من و فلان كنيزك من هيچكس وارد حجرهام نميشود و اين را كسى جز جن و يا فرشته ننوشته است . » بشر گفت : « برو اميدوارم اين قضيه حقيقت نداشته باشد . » ولى او تغيير راى نداد و سوى شام رفت . بشر نيز به شراب و طرب پرداخت . وقتى روح پيش عبد الملك رفت كار او را نپسنديد و گفت : « لابد حادثهاى براى بشر رخ داده يا كار نامناسبى ديدهاى ؟ » اما او بشر را ثنا گفت و رفتارش را ستود و گفت : « بسبب چيزى آمدهام كه نميتوانم گفت تا خلوت شود . عبد الملك بحضار گفت بروند ، و با روح خلوت كرد ، او نيز قصهء خويش را بگفت و اشعار را بخواند . عبد الملك سخت بخنديد و گفت : « بشر و يارانش اقامت تو را خوش نداشتهاند و بدين طريق حيله كردهاند . باك مدار . » . وقتى خبر قتل مصعب به برادرش عبد الله رسيد ، در بارهء او سكوت كرد تا غلامان و كنيزان در كوچههاى مدينه و مكه از آن سخن گفتند . سپس ابن زبير در حالى كه عرق از پيشانيش ميريخت ، بمنبر رفت و گفت : « ستايش خدا را كه شاه دنيا و آخرت است و ملك را كه بهر كه خواهد ، دهد و ملك را از هر كه خواهد گيرد . هر كه را خواهد عزيز كند و هر كه را خواهد ذليل كند . كه نيكى بدست اوست و به همه چيز تواناست . بدانيد كه خدا كسى را كه حق با اوست ذليل نكند و كسى را كه دستهء او دوستداران شيطان باشند ، عزت ندهد . خبرى از عراق آمده كه مارا غمگين و خرسند كرده ، غمگين شدهايم براى آنكه فراق خويشاوند نزديك سوزشى دارد كه خويشاوند هنگام مصيبت احساس مىكند ، پس از آن به تكيهگاههاى صبر و تسليت پناه ميبرد . خرسند شدهايم زيرا كشته شدن وى شهادت بود كه خدا ما را از آن نصيب دهد . به خدا ما چون خاندان ابى العاص بمرگ طبيعى نميميريم . بضربت نيزه جان مىدهيم