المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
113
مروج الذهب ( فارسى )
آن معلوم بود . » . مصعب جمال چهره و كمال بنيهاى داشت و ابن رقيات ضمن شعرى در بارهء او گويد : « مصعب شهاب خدا بود كه ظلمت از چهرهء وى برخاسته بود . » و ما اخبار مصعب و سكينه دختر حسين را كه همسر وى بود ، با عايشه دختر طلحه ، و ليلى كه از جملهء زنان وى بودند ، با ديگر اخبار وى در كتاب اوسط آوردهايم . منقرى گويد : سويد بن سعيد به من گفت كه مروان بن معاويهء فزارى براى من ، از محمد بن عبد الرحمن از ابو مسلم نخعى نقل كرد كه سر حسين را ديدم كه آوردند و در قصر حكومت كوفه پيش روى عبيد الله بن زياد نهادند . پس از آن سر عبيد الله را بديدم كه آوردند و همانجا پيش روى مختار نهادند ، پس از آن سر مختار را ديدم كه آوردند و پيش روى مصعب بن زبير نهادند ، پس از آن سر مصعب بن زبير را ديدم كه بياوردند و در همانجا پيش - روى عبد الملك نهادند . » . در صورت ديگر از روايتها گفتهاند كه همين راوى گفته بود : « عبد الملك مرا مضطرب ديد و توضيح خواست ، گفتم : « اى امير مؤمنان به اين خانه آمدم و سر حسين را در همين جا پيش ابن زياد ديدم ، پس از آن بيامدم و سر ابن زياد را پيش مختار ديدم ، پس از آن بيامدم و سر مختار را پيش مصعب بن زبير ديدم ، و اين سر مصعب است كه اكنون پيش تو است . و خدا ترا اى امير مؤمنان ، مصون دارد . » گويد عبد الملك برخاست و بگفت تا طاق آن محل را خراب كردند . اين حديث از وليد بن حباب و ديگران نقل شده است . عبد الملك از دير الجاثليق به نخيله ، بيرون كوفه آمد و مردم كوفه برون شدند و با او بيعت كردند و بدان وعدهها كه در نامههاى نهان با مردم كرده بود ، وفا كرد و خلعت و جايزه و تيول بسيار داد و مردم را به ترتيب مقاماتشان مرتب كرد و بتشويق و تهديد آنها پرداخت . حكومت بصره را به خالد بن عبد الله بن خالد بن اسد ، و حكومت كوفه را به بشر بن مروان برادر خود داد و جمعى از اهل راى و تدبير شام را كه روح بن زنباع جذامى از آن جمله بود با وى گذاشت . حجاج بن يوسف