المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
112
مروج الذهب ( فارسى )
در حال سجده عبد الملك را بزند . سپس پشيمان شد و انا لله گفت بعدها گفت غافلگيرى از مردم رفته است ، تصميم گرفتم و نكردم و گر نه در يك ساعت عبد الملك و مصعب ، دو پادشاه عراق را كشته بودم . عبيد الله وقتى سر مصعب را آورده بود به تمثيل شعرى بدين مضمون خواند : « مادام كه شاهان عدالت كنند به حق آنها وفا ميكنيم ولى كشتن آنها بر ما حرام نيست . » عبد الملك گفته بود : « تا كى در قريش مردى چون مصعب پيدا مىشود ؟ » قتل مصعب روز سه شنبه سيزدهم جمادى الاول سال هفتاد و دوم بود . عبد الملك گفت تا مصعب و پسرش عيسى را در دير الجاثليق دفن كردند . آنگاه عبد الملك اهل عراق را به بيعت خويش خواند و آنها نيز با وى بيعت كردند . مسلم بن عمرو باهلى از پروردگان معاويه و پسرش يزيد بود . اما در آن روز در سپاه مصعب بود . وى را پيش عبد الملك آوردند و برايش از او امان گرفتند ، به دو گفتند : « تو با اين همه زخمت كه دارى مردهاى ، و ديگر اميد زندگى ندارى ، امان را براى چه ميخواهى ؟ » گفت : « براى آنكه مالم سالم بماند و از پس من فرزندانم در امان باشند . » وقتى او را پيش عبد الملك نهادند ، گفت : « خدا دست ضارب ترا قطع كند چرا راحتت نكرد ، آيا همهء محبتها را كه خاندان حرب با تو كردند كفران كردى ؟ » آنگاه او را در بارهء مال و فرزند امان داد و او همانوقت درگذشت . عبد الله بن قيس رقيات در بارهء كشته شدن مصعب در دير الجاثليق عراق گويد : « كشتهاى كه مقيم دير الجاثليق است مايهء ننگ و زبونى بصره و كوفه شده بكر بن وائل نكوئى نكردند و خدا را در نظر نگرفتند ، و تميميان هنگام ستيز پايمردى نكردند . خدا پاداش بصرى و كوفى را ملامت دهد كه سزاوار ملامتند . » شاعر شامى نيز در اين باب ضمن اشعار بسيار گويد : « حقا در اطراف دجله سپاه ما در كار مصعب ، بملالت دچار شد . نيزههاى بلند را حركت ميدادند با منافق اهل عراق عتاب كردند و او عتاب نپذيرفت ما در جنگى با او مقابل شديم كه نتيجهء