المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

4

مروج الذهب ( فارسى )

محمد بن جرير طبرى از محمد بن حميد رازى از على بن مجاهد از محمد بن اسحاق از فضل بن عباس بن ربيعه نقل كرده كه گفته بود : عبد الله بن عباس بر معاويه وارد شده بود ، گويد : « من در مسجد بودم كه معاويه در قصر خضرا تكبير گفت و اهل قصر تكبير گفتند پس از آن اهل مسجد به پيروى از اهل خضرا تكبير گفتند و فاخته دختر قرظة ابن عمرو بن نوفل بن عبد مناف از درى كه داشت برون شد و گفت : « اى امير المؤمنين خدايت مسرور دارد چه خبرى رسيده كه خرسند شده‌اى ؟ » گفت : « مرگ حسن بن على . » فاخته گفت : « انا لله و انا اليه راجعون » . آنگاه بگريست ، معاويه گفت : « خوب ميكنى گريه مىكنى كه او شايسته بود كه بر او گريه كنند . » آنگاه خبر به ابن عباس رضى الله عنهما رسيد و بنزد معاويه آمد كه گفت : « اى ابن عباس شنيدم حسن در - گذشته است » گفت : « براى همين تكبير ميگفتى ؟ » گفت : « بلى » . گفت : به خدا مرگ او مرگ ترا بتأخير نيندازد و گور او گور ترا نبندد . اگر مصيبت او را مىبينيم پيش از او نيز مصيبت سرور پيغمبران و پيشواى پرهيزگاران و فرستادهء خداى جهانيان را ديده‌ايم و بعد از او مصيبت سرور اوصيا را ديده‌ايم . خدا اين مصيبت را جبران كند و اين محنت را ببرد . » گفت : « اى ابن عباس واى بر تو كه هر وقت با تو سخن ميكنم آماده‌اى . » در كتاب ديگر هست كه : وقتى حسن صلح كرد معاويه در قصر خضرا تكبير گفت و اهل قصر تكبير گفتند و اهل مسجد نيز به پيروى اهل قصر تكبير گفتند و فاخته دختر قرظه از درى كه داشت برون شد و گفت : « اى امير المؤمنين ، خدايت مسرور دارد چه خبرى به تو رسيده است ؟ گفت : « قاصد خبر صلح و اطاعت حسن را آورد و من سخن پيغمبر خدا را صلى الله عليه و سلم به ياد آوردم كه فرمود : « اين پسر من سرور اهل بهشت است و خدا بوسيلهء او دو گروه بزرگ از مؤمنان را به صلح ميآورد ، و خدا را ستايش كردم كه گروه مرا يكى از آن دو گروه قرار داد . » و چون حسن بسبب اختلاف كوفيان و حوادثى كه بود صلح كرد عمرو بن -