المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

111

مروج الذهب ( فارسى )

شدند و هفت نفر با او ماندند كه اسماعيل بن طلحة بن عبيد الله نميمى و پسرش عيسى بن مصعب از آن جمله بودند . مصعب بپسر خود گفت : « پسر جان اسب خود را سوار شو و فرار كن و به مكه پيش عموى خود برو و بگو مردم عراق با من چه كردند و مرا بگذار كه ناچار كشته خواهم شد . » پسرش گفت : « به خدا نبايد زنان قريش بگويند كه من از پيش تو گريخته‌ام و هرگز در بارهء تو با آنها گفتگو نكنم . » مصعب گفت : « اگر نميروى پس جلو برو تا در مصيبت تو از خدا صبر بخواهم . » عيسى نيز جلو رفت و بجنگيد تا كشته شد . آنگاه محمد بن مروان ببرادرش عبد الملك گفت مصعب را امان دهد . عبد الملك نيز با حضار مشورت كرد . على بن عبد الله بن عباس بن عبد المطلب گفت : « امانش مده . » خالد بن يزيد بن معاوية بن ابى سفيان گفت : « امانش بده . » آنگاه سر و صداى على و خالد بگفتگو بلند شد عبد الملك ببرادرش محمد گفت پيش مصعب برود و امانش بدهد و هر چه ميخواهد تعهد كند . محمد برفت و نزديك مصعب ايستاد و گفت : « اى مصعب پيش من بيا ، من پسر عموى تو محمد بن مروان هستم امير المؤمنين ترا در بارهء جان و مالت و هر چه كرده‌اى امان داده است كه به هر كجا بخواهى مقيم شوى و اگر جز اين قصدى در بارهء تو داشت ، انجام داده بود . بنابر اين جان خود را تلف مكن . » . در اين وقت يكى از اهل شام سوى عيسى بن مصعب رفت كه سرش را ببرد . مصعب سوى او رفت و شامى غافل بود ، مردم شام بانگ زدند فلانى شير به طرف تو ميآيد اما مصعب به دو رسيد و دو نيمش كرد . در اين وقت اسب مصعب را پى كردند و پياده ماند و عبيد الله بن زياد بن ظبيان سوى وى رفت و دو ضربت بهم زدند ، مصعب زودتر ضربتى بسر عبيد الله زد ، خود مصعب زخمهاى بسيار داشت ، عبيد الله نيز ضربتى بزد و او را كشت و سرش را ببريد و نزد عبد الملك آورد ، عبد الملك به سجده رفت . در اين وقت عبيد الله دستهء شمشير خود را گرفت و از غلاف بيرون كشيد و قسمت اعظم آن را برون آورد كه