المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

110

مروج الذهب ( فارسى )

گفت : « مىبينيد » آنگاه رو به آسمان كرد و گفت : « خدايا مصعب مردم را سوى برادرش دعوت مىكند و من آنها را بسوى خودم دعوت مىكنم خدا هر يك از ما را كه براى امت محمد صلى الله عليه و سلم بهتر است فيروزى بخش . » . در همانروز محمد بن مروان و ابراهيم اشتر مقابل شدند . محمد رجزى بدين مضمون مىخواند : « اى اسبى كه دست و پايت نشان دارد و دمت رنگ روشن است ، كسى چون من كه بر چون توئى باشد شايستهء غارت كردن است . » و جنگ ادامه داشت تا شب در رسيد و عتاب بن ورقاى تميمى كه با ابراهيم اشتر بود و فتح او را نزديك ميديد و حسادت مىكرد ، گفت : « مردم خسته شده‌اند بگو باز گردند . » ابراهيم گفت : « چگونه از مقابل دشمن باز گردند ؟ » عتاب گفت : « ميمنه را فرمان بده تا باز - گردد . » ولى ابراهيم نپذيرفت ، عتاب سوى ميمنه رفت و فرمان بازگشت داد و چون سپاه ميمنه جاى خويش را خالى كرد ، ميسرهء محمد بدان حمله برد و مردان درهم آميختند و سواران دشمن با ابراهيم رو برو شدند و نيزه‌ها او را در ميان گرفت و چند تير به او خورد و اطرافيانش پراكنده شدند و از زين فرو كشيده شد و دشمنان او را در ميان گرفتند و پس از شجاعت نمائى بسيار كشته شد ، در بارهء كسى كه سر او را بر - گرفت ، اختلاف كرده‌اند . بعضى گفته‌اند ثابت بن يزيد وابستهء حصين بن نمير كندى سر او را بريد ، بعضى ديگر گفته‌اند عبيد بن ميسره وابستهء بنى يشكر كه تيره‌اى از رفاعه بود ، سر او را بريد . پيكر ابراهيم را پيش عبد الملك بردند و جلو روى او انداختند و وابستهء حصين بن نمير آن را برگرفت و هيزمى فراهم آورد و آن را به آتش بسوخت . صبحگاه همانشب عبد الملك از محل خود حركت كرد و به دير الجاثليق كه جزو سپاهبوم عراق بود ، آمد . در آنجا عبيد الله بن زياد بن ظبيان و عكرمة بن ربعى ، با گروه ربيعه بيامدند و بسپاه عبد الملك پيوستند و مطيع او شدند . آنگاه دو سپاه صف آراستند و مصعب تنها ماند كه همهء قبايل مضرى و يمنى كه با او بودند ، از او جدا