المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

109

مروج الذهب ( فارسى )

ثقفى پيشاهنگ سپاه بود و بقولى حجاج دنباله‌دار آن بود و كارش بواسطهء اعمالى كه بشايستگى انجام ميداد ، نيكو شده بود . عبد الملك مروان بسران مردم عراق و ديگران كه در سپاه مصعب بودند ، نامه نوشت و تهديد و ترغيب كرد . از جمله كسانى كه نامه بدانها نوشت ، ابراهيم بن اشتر نخعى بود . وقتى نامه بوسيلهء جاسوس به دو رسيد وى را در خيمهء خود بداشت و نامه را پيش از آنكه باز كند و مضمون آن را بداند ، پيش مصعب آورد . مصعب گفت : « آيا نامه را خوانده‌اى ؟ » گفت : « خدا نكند پيش از آنكه امير آن را بخواند ، خوانده باشم و روز قيامت خيانتكار محسوب شوم كه بيعت او را شكسته و از اطاعت او بدر رفته‌ايم . » وقتى مصعب در نامه نگريست ديد ابراهيم را امان داده و حكومت هر يك از شهرهاى عراق را كه بخواهد ، با تيول و چيزهاى ديگر براى او تعهد كرده است . آنگاه ابراهيم به مصعب گفت : « هيچيك از سران سپاه نامه‌اى پيش وى آورده است ؟ » مصعب گفت : « نه » ابراهيم گفت : « به خدا به آنها نيز نوشته است . وقتى به من نوشته ، به آنها نيز نوشته است و اينكه پيش تو نياورده‌اند براى اينست كه بموافقت او و خيانت تو رضايت داده‌اند ، بنابر اين راى مرا بپذير و كار آنها را يكسره كن . يا آنها را بشمشير حواله كن يا در بندشان كن آنگاه با عبد الملك جنگ كن . » ولى مصعب اين را نپذيرفت ، در اين اثنا كسانى از مردم ربيعه كه در سپاه مصعب بودند از او كناره گرفتند زيرا مصعب ، ابن زياد بن ظبيان بكرى كه از سران ربيعه و بزرگان بكر بن وائل بود كشته بود . ابراهيم بن اشتر با چابك سواران سپاه پيشاپيش سپاه مصعب برفت و با مقدمهء سپاه عبد الملك ، كه محمد بن مروان سردار آن بود ، روبرو شد . عبد الملك از آمدن ابراهيم و مقابلهء او با محمد ، خبر يافت و كسى پيش محمد فرستاد كه دستور مىدهم « امروز جنگ نكنى » زيرا منجمى كه همراه عبد الملك بود گفته بود سپاه او در آن روز جنگ نكند كه نحس است و سه روز بعد جنگ كند كه فيروزى خواهد يافت . محمد به او پيغام داد : من تصميم دارم امروز جنگ كنم و به مهملات و دروغ‌هاى منجم تو گوش ندهم . عبد الملك به منجم و حاضران