المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

107

مروج الذهب ( فارسى )

بياوردند و به گردن او نهاد و محكم كرد . عمرو بدانست كه او را خواهد كشت و گفت : « اى امير مؤمنان ترا به خدا سوگند مىدهم . » عبد الملك گفت : « اى ابو اميه چرا زره پوشيده‌اى مگر براى جنگ آمده‌اى ؟ » عمرو يقين كرد كه خطر در پيش است و گفت : « ترا به خدا سوگند مىدهم كه با همين زنجير مرا ميان مردم ببرى . » گفت : « با من حيله مىكنى من از تو حيله‌گرترم . ميخواهى ترا ميان مردم ببرم كه از تو دفاع كنند و ترا از دست من نجات دهند . » آنگاه عبد الملك براى نماز برون رفت و به برادر خود عبد العزيز ، كه همانروز از مصر آمده بود ، گفت كه وقتى او بيرون رفت عمرو را بكشد . گويند او پسر خود وليد را بدين كار فرمان داده بود . وقتى وليد نزديك آمد عمرو او را بحرمت خويشاوندى قسم داد ، وليد نيز او را نكشت . وقتى عبد الملك بازگشت و او را زنده ديد . به عبد العزيز گفت : « به خدا مىخواهم او را بخاطر شما بكشم كه از خلافت محرومتان نكند . » آنگاه او را بينداخت ، عمرو به دو گفت : « اى پسر زرقاء خيانت مىكنى ؟ » و عبد الملك سر او را ببريد . برادر عمرو ، يحيى بن سعيد با مردان خود پشت در آمده بود و ميخواست در را بشكند . وليد و غلامان عبد الملك بجلوگيرى او برون شدند و بجنگ پرداختند . وليد و يحيى مقابل شدند و يحيى با شمشير ضربتى به ران او زد كه از پا در آمد . آنگاه سر عمرو را ميان مردم انداختند كه چون آن را بديدند از بالاى خانه نيز كيسه‌هاى دينار سوى آنها انداخته شد كه بجمع آورى آن مشغول شدند و از جنگ باز ماندند و سپس پراكنده شدند . آنگاه عبد الملك گفت : « اگر وليد را كشته باشند انتقام خود را گرفته‌اند . » زيرا وليد پس از آن كه ضربت خورد ديده نشده بود ، ابراهيم بن عدى او را از گير و - دار بر گرفته به بيت القراطيس برده بود . بعد از آن يحيى بن سعيد را پيش عبد الملك آوردند و همه در بارهء عبد الملك هم سخن شدند و مردم از او اطاعت كردند در بارهء كشته شدن عمرو جز آنچه گفتيم نيز گفته‌اند ، كه تفصيل آن را در كتاب اخبار الزمان