المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

106

مروج الذهب ( فارسى )

مىشود در را ببندى ؟ » گفت : « بله » گفت : « پس ببند » عمرو مردى بسيار متكبر بود و هيچكس را برتر از خود نميدانست و وقتى پيش كسى ميرفت پشت سر خود را نمينگريست . وقتى حاجب در را گشود و عمرو بدرون رفت در را به روى ياران وى ببست . عمرو برفت و متوجه پشت سر خود نشد و پنداشت يارانش مانند هميشه وارد شده‌اند . عبد الملك مدتى با وى عتاب كرد . از پيش به رئيس نگهبانان خود ، ابو - زعيزعه ، گفته بود كه گردن او را بزند . عبد الملك با او سخن گفت و خشونت كرد . عمرو گفت : « اى عبد الملك با من زبان درازى ميكنى مثل اينكه خودت را بهتر از من ميشمارى ! به خدا اگر بخواهى پيمانى را كه ميان من و تو هست ميشكنم و جنگ با تو را آغاز ميكنم . » عبد الملك گفت : « همين را ميخواهم . » عمرو سوى ياران خود نگريست و آنها را در خانه نديد و به عبد الملك نزديك شد . عبد الملك گفت : « براى چه به من نزديك مىشوى ؟ » گفت : « براى اينكه در پناه خويشاوندى تو باشم . » زيرا مادر عمر و عمهء عبد الملك زن حكم بن ابى العاص بن وائل بود . و همين وقت ابو زعيزعه ضربتى زد و او را بكشت . عبد الملك گفت سر او را پيش يارانش بيندازند . وقتى سر او را بديدند پراكنده شدند . پس از آن عبد الملك برون شد . و به منبر رفت و در بارهء عمرو بد گفت و از مخالفت او سخن آورد و از منبر فرود آمد و ميگفت : « وى را به خود نزديك كردم كه كار آرام گيرد و بتوانم از سر خشم و حمايت دين خويش ، از روى قدرت و دورانديشى ضربتى بزنم ، كه بدكار چون نكو كار نيست . » . گويند : وقتى عمرو از خانهء خود براى ديدار عبد الملك برون ميشد ، پايش بفرش گرفت و افتاد ، و زنش نائله دختر قريض بن وكيع بن مسعود گفت : « ترا به خدا پيش او مرو . » گفت : « مرا رها كن به خدا اگر من خفته باشم او مرا بيدار نخواهد كرد . » آنگاه برون شد و زره پوشيده بود . وقتى پيش عبد الملك رفت كسانى از بنى اميه كه آنجا بودند برون رفتند . عبد الملك كه درها را بسته بود گفت : « من قسم خورده‌ام كه اگر بر تو دست يافتم تو را بزنجير كنم . » آنگاه زنجيرى