المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

102

مروج الذهب ( فارسى )

را بجانشينى خود در نصيبين گماشت و به كوفه پيش مختار رفت . بسال شصت و هفتم مصعب بن زبير كه از طرف برادر خود عبد الله بن زبير بحكومت عراق منصوب شده بود ، از بصره حركت كرد و در حرورا فرود آمد و در آنجا با مختار مقابل شد و جنگها و كشتارهاى سخت در ميانه رفت كه مختار شكست خورد . محمد بن اشعث و دو پسرش نيز در جنگ كشته شدند . مختار بقصر حكومتى كوفه رفت و حصارى شد و هر روز گروهى از اهل كوفه را براى جنگ مصعب و ياران وى ميفرستاد . گروه بسيارى از شيعهء كيسانى و غير كيسانى با مختار بودند كه خشبيه ناميده ميشدند . يك روز مختار سوار بر استرى سپيد ، ميان آنها رفت و يكى از بنى حنيفه بنام عبد الرحمن بن اسد بر او حمله برد و او را بكشت و سرش را ببريد ، سر و صدا در بارهء قتل او بلند شد و اهل كوفه و ياران مصعب اعضاى او را ببريدند . مصعب باقيماندهء ياران مختار را كه در قصر بودند امان نداد . آنها نيز بجنگيدند تا كارشان سخت شد . آنگاه مصعب امانشان داد و بعد همه را كشت از جملهء كسانى كه با مختار كشته شدند ، يكى عبيد الله بن على بن ابى طالب رضى الله عنه بود . وى با مختار حكايتى داشت كه از او گريخت و به بصره رفت و از مصعب بر جان خود بيمناك بود و عاقبت بسپاه مختار در آمد كه خبر او را با همهء اين مطالب در كتاب اخبار الزمان آورده‌ايم . از جملهء ياران مختار كه بوسيلهء مصعب كشته شدند ، هفت هزار كس بشمار آمد كه همهء آنها خونخواهان حسين و قتلهء دشمنان وى بودند و مصعب آنها را كشت و همه را خشبيه ناميد . مصعب شيعيان را در كوفه و جاهاى ديگر كشتار كرد . حرم مختار را پيش وى آوردند به آنها گفت : « از مختار بيزارى جوئيد . » همه پذيرفتند مگر دو زن كه يكى دختر سمرة بن جندب فزارى و ديگرى دختر نعمان بن بشير انصارى بود و گفتند : « چگونه از مردى كه ميگفت خدا پروردگار من است و به روز روزه ميداشت و بشب نماز مىكرد و در راه خدا و پيغمبر فداكارى كرد و قاتلان دخترزادهء پيمبر صلى الله عليه و سلم و ياران او را كشت و دلها را