المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

72

مروج الذهب ( فارسى )

حكيمى كه از آن جمله مورد نظر بود گفت : « آيا كسى از مردم اشياء موجود را كه از حقيقت ادراك نهان است ، ادراك كرده و به نتيجه رسيده و يقين حاصل كرده است ؟ » حكيم دوم گفت : « اگر حكمت بارى عز و جل در يكى از عقول محدود ميشد حكمت وى ناقص بود و هدف آن نا مفهوم ميماند و مانع ادراك توانست شد » . حكيم سوم گفت : « پيش از آنكه بشناخت اشياء ديگر بپردازيم ميبايست از معرفت نفس خويش كه از همه چيزها بما نزديك تراست و ما وابستهء اوييم و او روا بستهء ماست آغاز كنيم » . حكيم چهارم گفت : « چه وضع بدى دارد كسى كه محتاج شناخت خويشتن است » . حكيم پنجم گفت : « بدين جهت ميبايد با دانشورانى كه مايهء حكمت دارند ارتباط داشت » . حكيم ششم گفت : « مردى كه خواهان سعادت است نبايد از اين نكته غفلت كند » . حكيم هفتم گفت : « من نمى فهمم چه ميگوييد جز اينكه مرا باجبار به اين جهان آورده‌اند و با حيرت بسر ميبرم و نه بدلخواه از آن برونم مىبرند » . هندوان سلف و خلف دربارهء نظريات اين هفت حكيم فرقه‌ها شدند و هر فرقه بيكى از ايشان اقتدا كرد و بمذهب وى بود . سپس از مذهبهايشان رشته‌ها پديد آمد و در عقايد خويش خلاف كردند و فرقه‌ها كه بشمار آمده به هفتاد رسيده است . مسعودى گويد : ابو القاسم بلخى در كتاب « عيون المسائل و الجوابات » و هم حسن ابن موسى نوبختى در كتاب موسوم به « الآراء و الديانات » ، مذاهب و عقايد هند را با علت آنكه خويشتن را به آتش مىسوزانند و تن خويش را باقسام شكنجه پاره ميكنند ياد كرده‌اند اما از آنچه ما آورديم سخن نگفته و به اين مرحله توجه نكرده‌اند . دربارهء برهمن خلاف است ، بعضى پنداشته‌اند كه وى آدم عليه السلام بود كه پيمبر خداى عز و جل سوى هندوان بود و بعضى ديگر چنان كه ما نيز گفتيم بر آنند كه وى پادشاهى بود ، و اين مشهورتر است . چون برهمن بمرد مردم هند سخت