المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
64
مروج الذهب ( فارسى )
مسعودى گويد جمعى از مطلعان حوادث و اخبار سلف چون ابن داب و هيثم بن عدى و ابو مخنف لوط بن يحيى و محمد بن سائب كلبى گفتهاند علت آنكه قريشيان در آغاز نامههاى خود « باسمك اللهم » مىنوشتند چنان بود كه امية بن ابى - صلت ثقفى با كاروانى از مردم ثقيف و قريش به شام رفتند و در بازگشت بمنزلى فرود آمدند و براى شام فراهم شدند ناگهان مارى كوچك بيامد و نزديك آنها رسيد و يكيشان با چيزى بسر مار زد كه برفت . آنگاه سفرهء خويش را برچيدند و برخاستند و رحل بر شتران نهاده از آن منزل برفتند و چون از آنجا دور شدند پيرزنى كه بكمك عصا راه ميرفت از تپهء ريگى نمودار شد و گفت : « چرا به رحيمه دختر يتيم كه ديشب پيش شما آمد چيزى نداديد ؟ » گفتند : « تو كيستى ؟ » گفت : « من ام العوامم ، و سالهاست بيوه شدهام . بخداى بندگان قسم كه پراكندهء ديارها خواهيد شد . » آنگاه عصاى خود را به زمين كوفت و شنها را بهم زد و گفت : « بازگشتشان طولانى و مركبهايشان فرارى شود » . ناگهان شتران بهيجان آمدند ، گويى بر هر شترى شيطانى سوار بود ، و ما حريفشان نشديم تا بدرهها پراكنده شدند و از آخر روز تا روز بعد همه را به زحمت جمع آورديم و بخوابانديم كه آمادهء حركت شويم . باز همان پيرزن نمودار شد و با عصا چنان كرد كه اول كرده بود و همان سخن گفت كه چرا به رحيمه دخترك يتيم كه ديشب پيش شما آمد چيزى نداديد ، بازگشتشان طولانى و مركبهايشان فرارى شود . و باز شتران پراكنده شدند و اختيار آن از دست ما در رفت و از آخر روز تا روز بعد به زحمت فراهمشان كرديم و بخوابانديم كه آمادهء حركت شويم . باز پيرزن نمودار شد و چنان كرد كه بار اول و دوم كرده بود و شتران پراكنده شدند . شبى ماهتاب بود و ما از مركوبان خويش نوميد شده بوديم و به امية بن ابى صلت گفتيم : « آن چيزها كه دربارهء خود ميگفتى چه شد ؟ » و او بجانب تپهاى كه پيرزن از آن نمودار مىشد روان شد و از آن سوى تپه فرود آمد ، آنگاه به تپهء ديگر بر شد و فرود آمد و به كليسايى رسيد كه قنديلها داشت و مردى كه سر و ريش سپيد