المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
65
مروج الذهب ( فارسى )
داشت آنجا نشسته بود . اميه گويد : وقتى بنزديك او رسيدم سر برداشت و گفت . « تو هم شيطانى دارى ؟ » گفتم آرى ، گفت : « رفيقت از كجا به تو ظاهر مىشود ؟ » گفتم : « از گوش چپم . » گفت : « چه لباسى را به تو سفارش مىكند ؟ » گفتم : « لباس سياه . » گفت : « اين كار جن است ، نزديك بودى ، اما نتوانستى ، كسى كه اين كار به دو رسد از گوش راستش با او سخن كنند و پوشش سفيد را بيشتر دوست دارد . چرا اينجا آمدى ؟ » قصهء پيرزن را به دو گفتم . گفت : « راست ميگويى و او دروغگوست ، اين يك زن يهوديست كه سالها پيش شوهرش مرده است و چنين خواهد كرد تا اگر تواند شما را هلاك كند . اميه گفت : « چاره چيست ؟ » گفت : « شتران خويش را فراهم كنيد و چون بيايد كه رفتار خود را تكرار كند به دو بگوييد : هفت بار از بالا و هفت بار از زير باسمك اللهم ، كه ديگر زيان بشما نتواند رسانيد » . اميه پيش كسان خود بازگشت و آنچه را شنيده بود با آنها بگفت و چون پيرزن بيامد و چنان كرد كه ميكرده بود گفتند : هفت بار از بالا و هفت بار از زير باسمك اللهم و زيانشان نرسيد . چون پيرزن ديد كه شتران حركت نكردند گفت : « فهميدم اين كار كيست بالايش سپيد و پائينش سياه شود » و ما به راه افتاديم وقتى صبح شد اميه را ديدم كه چهره و گردن و سينهاش پيس بود و پائين تنش سياه شده بود و چون به مكه آمدند اين قصه بگفتند . اميه نخستين كس بود كه « باسمك اللهم » نوشت ، تا خدا عز و جل اسلام را بياورد و اين كلمه برداشته شد و « بسم الله الرحمن الرحيم » نوشتند و او را جز اين حكايتهاست كه با سرگذشت وى در اخبار الزمان و ديگر كتابهاى سابق خود آوردهايم . و هم از فترتيان ورقة بن نوفل بن اسد بن عبد العزى بن قصى بود كه بنسب درست پسر عم خديجه دختر خويلد همسر پيمبر صلى الله عليه و سلم بود . وى كتب سلف خوانده و علم آموخته بود و از بتپرستى بيزار بود و دربارهء پيمبر صلى الله عليه و سلم خديجه را بشارت داد كه او پيمبر اين امت است و آزار بيند و تكذيب شنود . و چون پيمبر صلى الله عليه و سلم را بديد ، گفت : « برادرزادهء من ! بر كار خويش استوار باش