المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
63
مروج الذهب ( فارسى )
شام ميكرد و با معبدنشينان يهود و نصارى برخورد و وى را پذيره شدند و كتابهاى سلف بخواند و بدانست كه پيمبرى از عرب مبعوث خواهد شد . اشعارى بر طبق عقايد اهل دين ميگفت و آسمانها و زمين و خورشيد و ماه و فرشتگان را وصف ميكرد و از پيمبران و حشر و نشر و بهشت و جهنم سخن داشت و خدا عز و جل را بزرگ مىداشت و يكتا مىشمرد ، از آن جمله اين سخن است : « ستايش خدا را كه شريك ندارد و هر كه جز اين بگويد با خويش ستم كرده است . » و در يكى از سخنان خود وصف اهل بهشت آورده و گفته است : « بيهوده و بدگويى در آنجا نيست و هر چه بگويند هميشه بجاست . » وقتى از ظهور پيمبر خبر يافت خشمگين و غمين شد و به مدينه آمد كه مسلمان شود و از حسادت بازگشت و به طايف رفت و يك روز كه با تنى چند از جوانان به شراب نشسته بود غرابى بيامد و سه بار بانگ زد و پرواز كرد . اميه گفت : « مىدانيد چه گفت ؟ » گفتند : « نه » ، گفت : « بشما ميگويد اميه با نوشيدن جام سوم خواهد مرد » . جماعت گفتند : « گفتار او قطعا دروغ است » . اميه گفت : « جام خود را بنوشيد » . بنوشيدند و چون نوبت جام سوم به وى رسيد از خود برفت و مدتى دراز خاموش ماند و چون به خود آمد مىگفت : « بله حاضرم ، بله حاضرم . اينك من بحضور شما هستم . منم آنكه نعمت فراوان داشت و سپاس نكو نداشت ، خدايا اگر ببخشى بسيار بخشندهاى و كدام بنده است كه گناه نكرده است » . و بقولى گفت : « منم كه نعمت فراوان داشتم و براى شكر گزارى كوشش نكردم . » آنگاه گفت : « روز حساب روزى بزرگ است كه طفل از درازى آن پير مىشود . كاش پيش از آنچه معلومم شد ، در ارتفاعات كوه بز كوهى ميچراندم ، هر زندگى ، گر چه مدتى بپايد ، سر انجام آن زوال و فنا است » . پس از آن آهى كشيد و جان داد .