المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

62

مروج الذهب ( فارسى )

كه موج مىزند و ستارگان كه نهان مىشود ، آسمانى بلند و زمينى نهاده . به خدا قسم ميخورم ، قسمى كه نه شكست دارد نه گناه ، كه خدا را بجز دين شما دينى هست كه آن را مىپسندد . چرا چنين است كه كسان ميروند و باز نميگردند ؟ آيا از جاى خود خشنودند و مانده‌اند يا آسوده شده‌اند و خفته‌اند ؟ راه يكى است و عملها پراكنده ، و اشعارى گفت كه من به ياد ندارم . » ابو بكر رضى الله عنه به پا خاست و گفت اى پيمبر خدا من به ياد دارم . گفت « بخوان » . گفت : « ما را از سرگذشت رفتگان قديم بصيرتها و عبرتهاست كه روندگان مرگ را ديده‌ام كه هرگز بازگشت ندارند و قوم خويش را ديده‌ام كه از سابق و لاحق همه سوى آن روانند آنكه رفته باز نمىآيد و از باقيماندگان كس بجا نمىماند . و يقين دانستم كه من نيز بطور قطع بهمانجا خواهم رفت كه ديگران رفته‌اند . » پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم گفت : « خدا قس را بيامرزد ، اميدوارم كه خدا او را امتى جداگانه برانگيزد » مسعودى گويد قس اشعار و حكمتهاى فراوان دارد و او را با قيصر حكايتها است كه در كتاب اخبار الزمان و كتاب اوسط آورده‌ايم . هم از فترتيان زيد بن عمرو بن نفيل پدر سعيد بن زيد يكى از ده كس بود كه پيمبرشان ببهشت مژده داد وى پسر عم عمر بن خطاب بود بنسب درست و از بت‌پرستى نفرت داشت و بتان را عيب ميكرد . عمويش خطاب اوباش مكه را تحريك كرد تا دستش انداختند و آزارش كردند و زيد در غارى به حرا سكونت گرفت و مخفيانه به مكه ميشد . آنگاه بجستجوى دين به شام رفت و مسيحيان او را زهر دادند و همانجا بمرد . وى با پادشاه و مترجم و هم با يكى از ملوك غسانى دمشق حكايتى دراز داشت كه در كتابهاى سابق آورده‌ايم . هم از آنها امية بن ابى صلت ثقفى بود كه شاعرى خردمند بود و تجارت