المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
772
مروج الذهب ( فارسى )
اگر هلاك شدى پاداشى كه پيش خدا دارى از اين دنيا بهتر است » ابن ملجم گفت « به خدا به اين شهر كه هميشه از آن گريزان بودهام براى همين كار آمدهام منظور ترا انجام مىدهم » و از پيش او برون شد و شعرى بدين مضمون ميخواند : « سه هزار سكه و يك غلام و يك كنيز و كشتن على بشمشير تيز . مهرى گرانتر از على نيست . خيلى گرانست و همه آدم كشىها در مقابل آدم كشى ابن ملجم ناچيز است . » آنگاه يكى از مردم اشجع را كه شبيب ابن نجده نام داشت و از خوارج بود بديد و با او گفت « ميخواهى بشرف دنيا و آخرت برسى ؟ » گفت « چطور ؟ » گفت « براى كشتن على با من كمك كنى » گفت « مادرت داغدار شود پيشنهاد غريبى ميكنى تو كه كوشش او را در راه اسلام ميدانى و از سابقهاش با پيمبر صلى الله عليه و سلم خبر دارى » ابن ملجم گفت « واى بر تو مگر نميدانى كه او مردان را در باره كتاب خدا حكميت داد و برادران نماز خوان ما را بكشت او را بانتقام برادران خود ميكشم » شبيب با وى پيش قطام آمد وى در مسجد بزرگ بود و چادرى براى او زده بودند كه باعتكاف نشسته بود و اين بروز جمعه سيزدهم ماه رمضان بود قطام به آنها خبر داد كه مجاشع بن وردان بن علقمه نيز داوطلب شده كه با آنها در كشتن على همدست شود آنگاه قطام پارچه حريرى بخواست و به آنها بست آنها نيز شمشيرهاى خود را برگرفته در مقابل درى كه على از آنجا وارد مسجد ميشد نشستند على هر روز هنگام اذان ميآمد و مردم را براى نماز بيدار ميكرد ابن ملجم بر اشعث كه در مسجد بود گذر كرد و اشعث به دو گفت « صبح ترا رسوا كرد » حجر بن عدى كه اين سخن بشنيد گفت « اى يك چشمى او را بكشتن دادى خدايت بكشد » آنگاه على رضى الله عنه بيامد و ندا ميداد « اى مردم براى نماز آماده شويد » و ابن ملجم و يارانش به دو حمله بردند و مىگفتند « حكم دادن خاص خداست نه خاص تو » و ابن ملجم با شمشير ضربتى به پيشانى او