المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

766

مروج الذهب ( فارسى )

من بياريد » و ببازوى او نگريست بر بازويش گوشتى چون پستان زن رويهم بود و موههاى سياه داشت و چون گوشت كشيده ميشد و تا كف دست ميرسيد و همين كه رها ميشد به طرف بازو برميگشت على پاى از زين بگردانيد و فرود آمد و خدا را سجده كرد پس از آن سوار شد و بر كشتگان گذشت و گفت « شما را كسى كشت كه مغرورتان كرد » گفتند « كى مغرورشان كرد » گفت « شيطان و نفوس بد » ياران وى گفتند « خدا براى هميشه ريشه آنها را قطع كرد » گفت « ابدا بخدائى كه جان من به كف اوست در پشت مردان و رحم زنانند هر يك از آنها خروج كند پس از او ديگرى مانند وى بيايد تا ميان دجله و فرات يكى خروج كند كه مردى اشمط نام همراه وى باشد و مردى از خاندان ما برون شود و او را بكشد و پس از او تا روز قيامت خارجى نباشد » على همه چيزهائى را كه در اردوى خوارج بود جمع كرد و اسلحه و دواب را ميان مسلمانان تقسيم كرد و ديگر چيزها را با غلام و كنيز بكسان آنها پس داد آنگاه براى مردم خطابه خواند و گفت « خدا با شما نكوئى كرد و فيروزى داد اكنون بفوريت سوى دشمن خود حركت كنيد » گفتند « اى امير مؤمنان شمشيرهاى ما كند شده و تيرهايمان تمام شده و سر نيزه‌هايمان افتاده بگذار تا با لوازم كافى مجهز شويم » كسى كه اين سخن گفت اشعث بن قيس بود پس على در نخيله اردو زد . آنگاه ياران وى بنا كردند نهانى به محل‌هاى خويش بروند و جز تعداد كمى با وى نماند حارث بن راشد ناجى با سيصد كس برفتند و بدين نصرانى گرويدند اينان بطوريكه خودشان ميگفتند از فرزندان سامة بن لوى بن غالب از اعقاب اسماعيل بودند ولى بسيار كسان اين سخن را نپذيرفته و گفته‌اند سامة بن لوى دنباله نداشت و درباره آنها از على مطالبى نقل كرده‌اند كه در كتاب « اخبار الزمان » آورده‌ايم .