المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

744

مروج الذهب ( فارسى )

زد « اى معاويه براى چه مردم بر سر من و تو كشته شوند بيا كار را به خدا وا ميگذاريم و هر يك از ما ديگرى را كشت كار بر او قرار ميگيرد . » عمرو گفت « اين مرد منصفانه سخن مىكند » معاويه گفت « ولى تو منصفانه سخن نميكنى تو ميدانى كه هيچكس با او روبرو نشده مگر كشته يا اسير شده » عمرو گفت « جز مبارزه او چاره‌اى ندارى » معاويه گفت « گويا پس از من در خلافت طمع بسته‌اى » و كينه او را بدل گرفت . در بعضى روايتها گفته‌اند كه وقتى عمرو اين سخن را با معاويه گفت معاويه او را قسم داد كه بمبارزه على رود و عمرو كه چاره‌اى جز رفتن نداشت برفت و چون روبرو شدند على او را شناخت و شمشير بلند كرد كه او را بزند عمرو نيز عورت خويش را نمودار كرد و گفت « من پهلوان نيستم باكراه آمده‌ام » على روى از او بگردانيد و گفت « قباحت بر تو باد » و عمرو به صف خود بازگشت . هشام بن محمد كلبى از شرقى بن قطامى نقل كرده كه پس از ختم جنگ معاويه با عمرو گفت « هيچوقت در نصيحت با من دغلى كرده‌اى ؟ » گفت « نه » گفت « چرا به خدا روزى كه گفتى بمبارزه على بروم و ميدانستى او چكاره است » گفت « ترا بمبارزه خوانده بود و از اين مبارزه يكى از دو نتيجه خوب بدست ميامد يا او را ميكشتى و قاتل بزرگان را كشته بودى و شرفى بشرف تو افزوده ميشد يا تو را ميكشت و به همدمى شهيدان و صالحان رفته بودى كه رفقاى خوبى هستند » معاويه گفت « اى عمرو دومى بدتر از اولى بود » در اين روز جنگ از همه روزهاى پيش سختتر بود در بعضى نوشته‌ها درباره اخبار صفين ديده‌ام كه وقتى هاشم مرقال به زمين افتاده بود و جان ميداد سر برداشت و عبيد الله بن عمر را پهلوى خود افتاده و زخمدار ديد و خود را بنزديك او كشانيد و چون سلاح و زور نداشت پياپى پستانهاى او را گاز ميگرفت تا دندانهاى وى در آن فرو رفت و هاشم را با يكى از قوم بكر بن وائل در حالتى